کوچک بودم و قصه های ساعت 9 رادیو، بهانه ای بود برای خوابیدن ... آن بانوی قصه گو، صدای لطیفی داشت . نمیدانم زیبایی در فن قصه گویی او بود یا جریان داستان ها اما میتوانستم به خوبی همه ی آنچه را تعریف میکرد در ذهنم مجسم کنم و اغلب هم تا صبح خواب همان قصه را میدیدم  و البته بیشتر شب ها هنوز قصه به انتها نرسیده به خواب رفته بودم ...

آخر قصه ها با این جمله تمام می شد :

بالا رفتیم ماست بود

پایین اومدیم دوغ بود

قصه ی ما دروغ بود

و من با خودم فکر میکردم : قصه ی دروغ را چه نیازی به شنیدن است؟!!

 

و بعضی شب ها هم می گفت :

قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید....

و من دلم به حال آن کلاغ سرگردان تنها که هیچ وقت به خانه اش نمیرسید می سوخت !

حالا، تقریبا بیست سالی از این تصویری که جلویم هست و از  صدای آن بانوی  قصه گو که هنوز در گوشم هست گذشته و من تازه فهمیدم  که : آخر خیلی از قصه های زندگی دروغ ِ اما باید صبوری کرد و شنیدشان. خیلی از کلاغ ها هم هنوز در راهند و سرگردان و تنها .... اما این واقعیت زندگیست...

نمیدانم شاید فردا روزی برای فردایی ها داستانی بخوانم که کلاغ هایش قصه ببافند و در آن، آدم ها را به هم برسانند...

 

پی نوشت بی ربط : چند روزیست اینجا را میخوانم به یاد آن روزها ....

من رسیدم ولی به وقت خاموشی...

در بازپروری آنچه که در تو مجموع می شود سخت مانده ام.در سکوت می شمارم...شب های خیسی که تا صبح با تکانه های متوازنی سپری شد و آنچه بر روح نشانه زد چیزی جز هاله هایی کبود نیست....

در ذره ذره ابعاد افکارم جویای انعکاس صدایی آشنایم. صدایی که اندکی پیشتر با هر آنچه که در طبیعت به گوش می رسید همگون بود ولی اکنون آنرا منشایی ناشناخته است که در هیچ محیط مانوسی گوش را به نرمی لمس نمیکند.


یا هرگز نمیرسیم یا زمانی میرسیم که فرصت ها خاموش اند.من رسیدم ولی به وقت خاموشی. و ای کاش هرگز بر این نقطه سکون نمی گزیدم....بر بقایای آنچه که از خود با نام خاطرات بر نقطه پایان جای نهادیم با حسرت می نگرم.آنچه بر جاست می بویم و حاصل حس افسرده ایست که با هیچ واژه ای تجسد نمی یابد. تداعی خاطرات پوچ.... وتصویر شمایل کودکی شوم با چشمان سبز در ذهنم نقش می بندد که با محبت در آغوش کشیدم و فرجام خاری در دو دل شد که با کینه و دشنامی سزاوار تا ابد در من صیغل می خورد ....کودک را بی خردی بود مرا چه شد؟! ....از ماست که بر ماست عبارتی ست که بسی سنگین بر روح می نشیند و زنگار سکون می بندد. وگر آن گاه مرا ذره ای از این شور در دل بود بر آن نمی شدم که ترک گویم آنچه را که امروز بدان دچارم....چه ساده می سازیم وچه ساده می بازیم

من هر روز یک انسانم... من هنوز یک انسانم

 

اگر به خانه‌ی من آمدی

برایم مداد بیاور، مداد سیاه

                                              می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

                                              نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!



یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!



قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

                                                       بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

                                                     ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم .... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم!

 

 

پی نوشت :

۱-این شعر رو اینجا خوندم....

۲-هیچ وقت به اندازه ی این روزها ... این ماه هایی که چه سخت و پرماجرا گذشت، به خودم به عنوان یک زن، یک زن ایرانی مفتخر نبودم....

                       ندای سبز برابری خواهی زنان، ندای آزادی خواهی بشریت است.

۳- بعد از یک سکوت طولانی، سکوتی بی اراده... من، برگشتم ! برگشتم که بمونم ... اومدم که باشم.... محکم تر از همیشه.

زاینده رود، این روزها...

این روزها، که قدم می زنم در کنار رود... رودی که بود ....

دلم تنگ می شود برای صدای پای آب

دلم بهانه می گیرد برای بغض پل های تشنه

برای پل هایی که حتا اشک هایشان خاک شکاف خورده ی نالان را سیراب نمی کند .

این روزها، هرجا قدم می زنم، قاب ها رنگ آب را کم دارند و آسمان، دلتنگ عکس خویش است در آینه ی رود.

من، یادگارهای آبی خویش را قاب کرده ام تا یادم نرود شهرم در عطش آب می سوزد. و آدمهایش در حسرت آب، بر کف کویری رود قدم می زنند، به یاد مرغ های مهاجر... تا از یاد نبریم، شهری را که مردمش به زندگی رود، زنده اند...

 

این عکس ها ... که عکس نیستند فقط، واقعیتی دردناک اند ... گریه ام می اندازند ....

در آستانه ی پروانه شدن

یک حشره کوچک به نام کرم ابریشم  پیله ای به دور خود می تند که هر قدر کرم بزرگتر باشد،اندازه آن پیله نیز بزرگتر ‏است.زمانی که پیله به اندازه کافی بزرگ شود و  به رشد کافی برسد به ‏پروانه تبدیل می شود.‏


می بینی ؟

پروانه، حاصل گذر از یک دوره انزوا و در خود تنیدن است ... کرم ابریشم، بعد از رسید به رشد کافی، پرواز را محقق میکند ... پرواز که آرزوی انسان است !!

چه فرمول ساده ای .... پرواز در یک قدمی ماست .... فقط کافیه به رشد کافی برسیم، همین !

نکته ی جالب تر اینجاست که درخشش كرم هاي شب تاب براي جفت يابي نيست بلكه وسيله اي است براي فراري دادن مهاجمان و يا حشرات مزاحمي كه به قلمروي آنها تجاوز كرده اند !

می بینی؟

کرم شب تاب، حشرات مزاحمش رو نمیکشه، به اون ها حمله نمیکنه،خون شون رو نمیریزه، بلکه در نهایت زیبایی، در نهایت بلند نظری برای دفاع از خودش، می درخشه ! از خودش دفاع میکنه بدون اینکه برادر کشی کنه .... و شاید برای همین اخلاق خوبش هستش که " رفیق آسمونی" بعد از یک دوره در خود تنیدن، " پرواز" رو ، پاداشی برای کرم ابریشم قرار میده. کِرمی که دیگه کرم نیست، خزنده نیست ... بلکه یه پرنده است، با بال هایی زیبا ....

این جاست که سهراب میگه : و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد

                                         و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون....

 

 دوستان تلاشگر من .... ما الآن، در حال "درخشش" ایم ... پرواز در یک قدمی است.

 

 

من از مرگ  هم وطنانم گریه ام میگیرد....

همین./

اینجا را بخوانید.

 

 

خرمن رخوت ام رو آتش بزن

یک وقت هایی دلم چیزهایی را میخواهد... چیزهایی که داشتن آن ها را حق مسلم خودم میدانم . داشتن آزادی و ... را میتوان در شمار این چیزها آورد اما دیگر خیلی کلیشه ای شده... همه مان آزادی میخواهیم... پس آن چیز دگر که من میخواهم چیست...؟

خواننده ی ثابت این وبلاگ ام... نزدیک به دو سال است... وبلاگی که فقط وبلاگ نیست... لمس زندگی است. لمس عشق... در این وانفسای بی مهری آدم ها... دیدن عشقبازی این دو، آن چنان مرا به وجد می آورد که با خودم فکر میکنم : هنوز هم میتوان امیدوار بود به وجود یک عشق جاودانه.

آن روزها... آن ماه های گذشته را میگویم... آن روزها که آن عشق روی دستانم جان داد، با چه حسرتی میخواندم این صفحه ها را... آن چنان منقلب میشدم که با شور و هیجان دست به قلم میبردم.

راستش را بخواهید، اعتراف سختی است... آن هم در اینجا... اما خواستم بگویم به چنین عشقی حسادت کردم... آن چه دلم میخواهد هم ... همین است، چنین عشقی./

و خوب میدانم چنین عشقی پیدا نمیشود، متولد میشود... پس به دنبال پیدا کردنش نیستم، در تلاش برای آفرینش ام.

پ ن۱ : به خوبی میدانم که حق اوست که نخواهد نظرم را بداند. اما اینجا... این را ... نوشتم تا آن دیگری بداند، حالم چگونه است این روزها ...

پ ن۲ : عنوان مطلب برگرفته از یکی از ترانه های گوگوش است... که درست یادم نیستش اما مضمونی شبیه همین را داشت.

پ ن ۳: این حق مسلم ، برای من ... انرژی اتمی نیست قطعا.

اگه رو خاک ما بارون لاله است... / آهنگ

 

این روزها، نمیتونم هیچ رنگی جز مشکی بپوشم... دست خودم هم نیست. هیچ آهنگی هم حال و هوام رو عوض نمیکنه... به این آهنگ برخوردم، از احسان خواجه امیری... برای مردم غزه خونده... من که غزه رو ندیدم اما نمیدونم چرا با فضای این روزهای ما سازگاری زیادی داره؟ نکنه اوضاع ما و اونها اینقدر به هم شبیه؟

شقایق کینه تو قلبش نداره

ولی با دشمنش سازش نداره

آره کوتاه عمرش زیر رگبار

آخه گل طاقت ترکش نداره

دلیله موندنش تو قلبا اینه

که خونش تو رگه این سرزمینه

هزارون ساله که قصش تو عالم

داره گل میکنه سینه به سینه

شقایق کینه تو قلبش نداره

ولی با دشمنش سازش نداره

آره کوتاه عمرش زیر رگبار

آخه گل طاقت ترکش نداره

نمیشه عطر صحرا رو بگیرن

نمیشه موج دریا رو بگیرن

از اونا که بشم عادت نکردن

نمیشه شوق فردا رو بگیرن

اگه دنیا مثله زندون لاله است

اگه رو خاکه ما بارون لاله است

اگه خون ابروی این دیاره

شقایق خواهر همخون لاله است

اگه خون ابروی این دیاره

شقایق خواهر همخون لاله است

با تو رفتم، بی تو باز آمدم...

آخ ندا ... ندا ندا، این گونه با چشمان باز مرا نگاه نکن ... آنوقت شانه هایم آنقدر از مسئولیت سنگین میشود که دیگر نمیتوانم چشمانم را به روی این فجایع ببندم، ندا جان ... چشمهایت را ببند و شانه هایم را بیش از این سنگین مکن.

ندا جان، آنگاه که از دهانت خون می امد، چشم های ما دریای اشک بود و بغض فروخفته ی این سالها ترکید و فریاد زد : خدایا ! کجایی؟ نمیبینی ما را؟ خدایا خدایا ...

آمدم اینجا که فریاد بزنم : خواهرم جان داد اما به ذلت تن در نداد

                                  خواهرم خون نریخت  اما  خون خواهرم ریخت

آمدم بگویم که خواهرم در دستان پدر مرد.... آمدم بگویم که خواهرم آرزوهایی بزرگ داشت...آمدم بگویم که خواهرم که کشته شد سرش به تنش می ارزید... که مثل من دوست داشت روزی موهایش را به دست باد بسپارد ..... که مثل من "فروغ" میخواند و دلش میخواست آزاد زندگی کند و برابر .... و دلش میخواست سرش را بالا بگیرد و بگوید:" ایرانیم".... و دلش میخواست  روزی عاشق مردی شود که موهای آشفته دارد ...و دلش میخواست دختری داشته باشد که گیسوانش را ببافد و برایش در گهواره لالایی بخواند.... (حنا از دلش مینویسد)

این اشک...

این اشک  در سوگ هموطنان شهید راه آزادی نیست، چراکه شهید آزاده است.

این اشک در نتیجه تلخی کام مان نیست ، چراکه کاممان  این شب جمعه جلوی مساجد و تکایا  با خرمای نثار روح رفتگان شیرین شد.

این اشک  بخاطر ترس از باتوم های او نیست، چراکه  جز خدا از هیچ کس نهراسیم.

این اشک  از سر غم نیست، چراکه ازین اتحاد شاد ام.

هان ... !!! آگاه باشید و بدانید که  این چشم به خود اشک نخواهد دید. این دل به خود غم نخواهد دید.

این اشک، از گازهای اشک آور است ....همین و بس.

 

پ ن : من زنم، من قوی ام .... من امید دارم.

ما به جام جهانی رفتیم !

این نوشتار خطاب به آن دسته از افرادی است که حضور معترضانه ایرانیان در تمام شهرهای ایران و حتا دیگر کشورها را کمتر از تعداد آراء یک صندوق رای دانستند و در پاسخ به هر سوالی، وضعیت موجود را به یک بازی فوتبال تشریح کردند.

میخواهم بگویم :

اگر منظورتان از تشبیه اوضاع موجود به بازی فوتبال این است که ما مثل تیم ملی فوتبال ایران، بی برنامه و ناموفق عمل کردیم باید بگویم که اتفاقا ما هدفمند عمل کردیم و میدانستیم از رأی دادن چه میخواهیم. اگر بخواهیم تشبیه ایشان به بازی فوتبال را ارج بنهیم و بخواهیم در همان چارچوب و با همان ادبیات عامی و غیر سیاسی با ایشان صحبت کنیم باید بگویم: اتفاقا این تیم فوتبال که شما از آن حرف میزنید به جام جهانی راه یافت....

در اینجا ببینید که زاینده رود، که اتفاقا این روزها از بی "باران" ی خشک شده است، چه روزی را به خود دید.

روزگار غریبیست نازنین...

دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند . 

 عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن


روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است .
 نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده وساتوری خون آلود


روزگار غریبی ست، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه ها را بر دهان .
شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد
کباب قناری
بر اتش سوسن و یاس


روزگار غریب ست، نازنین
ابلیس پیروزْ مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

مینیمالِ یک روز بزرگ

 

یک دقیقه و ۴۸ ثانیه - ژاکت مشکی - آبله مرغون - بوی کله پاچه - مرداد ماه - چراغ قرمز - اشتنباخ - مرغابی - اخراجی ها۲ - آب معدنی - ماشین سبزا  - کلاغ ها - مقرنس - پشمک - شونه - درشکه - غروب - دمپایی پلاستیکی- سنتوری -  مجتمع باران - ۴۰چراغ و  ...

 موسیقی متن ؛  ...

 

در "آستانه" نوروز...

کمتر از ۲۴ ساعت دیگه به آغاز بهار باقی مونده... بگذریم ازینکه حال و هوای بهاری رو میشد توی گرمای دور از اتظار زمستونی که گذشتُ تجربه کرد.

سالی که گذشت برای من پر بود از اتفاقات پیش بینی نشده و ماندگار... در مجموع سال خیلی خوبی بود و به خیلی از خواسته هام رسیدم. اما دریغ که ما ... وقتی به چیزی میرسیم یادمون میره که داریمش ... اونوقته که کم کمَک از دستش میدیم !

اگه میخواست مثل هرسال باشه از چهار پنج روز پیش باید به استقبال نوروز میرفتم اما راستشو بخوای شور و حال هرساله رو واسه چیدن هفت سین نداشتم... اینقدر هم این دست و اون دست کردم که حتا سفارش مامان واسه خریدن گز رو هم فراموش کردم و به جاش با یه جعبه شیرینی نخودچی از سوپر سر خیابون دلِ مامان رو بدست آوردم.

مرا چه میشود ؟ نمیدانم ! 

نوروز هیچ سالی برای من حتا شبیه سال گذشته اش هم نبوده...امسال هم.

بچه که بودم یاد گرفته بودم که از چند روز بعدتر از تولدم باید منتظر خرید های گنده باشم ! پیک نوروزی رو در  آخرین روزای مدرسه حل میکردم و وقتی دیگه خسته میشدم یا سوالی رو بلد نبودم صدام رو نازک میکردم و با مظلوم نمایی هرچه بیشتر ته مدادم رو میذاشتم توی دهنم و در حالیکه داشتم میجویدمش به داداشم میگفتم : اگه برام حل کنی، عیدی هامو میدم به تو ! بعد هم  هرچی عیدی میگرفتم مینداختم توی قلکم تا دست هیشکی بهش نرسه ! ماهی های شب عید هم که واسه خودش عالمی داشت... ماهی هام خیلی زود میمردند و من در غم از دست دادنشون چندروزی دمق بودم و چون خودم رو مسئول مردن ماهی ها میدونستم  با آداب و آیین خاص توی باغچه دفنشون میکردم طوریکه گربه ها نتونن بیان و لاشه ماهی بیچاره من رو بخورن. بعدتر وقتی توی کتاب علوم خوندم که اجسام سبک روی آب میان با خودم فکر کردم که واسه اینکه ماهی هام نمیرن باید بهشون اونقدر غذا بدم تا سنگین بشن و  روی آب نیان و نمیرن !

توی دنیای کودکی عید واسم معنیش همین بود ...

حالا ... چند سالی میشه که ذوق خرید شب عید ندارم، ذوق دید و بازدید هم .... پیک هم ندارم که حل کنم ... داداشی هم اینجا نیست تا خودمو براش لوس کنم. قلک هم ندارم.... یه ذهن دارم با این هوار آرزو و امید.... امید که بهم انرژی میده و انرژی که بهم امید میده. تازگی ها ... از دوستی یاد گرفتم که لذت در "آستانه" موندن رو تجربه کنم.... حس میکنم در جستجوی گمشده ای ام. اون گمشده شاید، خودم ام یا شاید کسی که به من کمک کنه خودمو پیدا کنم یا خودم کمک کنم که گمشده ام رو پیدا کنم (یاد کتاب نیمه گمشه من افتادم... همون دایرهِ که دنبال نیمه اش میگشت) دلم جای دنجی میخواد که بدون اینکه حواسم به آدمای اطرافم پرت بشه یا هر پنج دقیقه یه بار مجبور بشم سلام کنم، بشینم و یه قهوه فرانسه واقعی بخورم و شروع کنم به خوندن کتابایی که عذاب وجدان نخوندشون آزارم میده. کمی هم بنویسم نه واسه خاطر نوشتن... واسه اینکه همیشه از صدای مداد روی کاغذ خوشم میومده.

در آرزوی صدایی "شیوا" ام، یا "شیون" ای حتا... در آرزوی بودن ام.

* نوروز رو به همه دوستان شادباش میگم و از صمیم قلب برای تک تک شما آرزو خوشی دارم.

 از تمام کسانی که در طول یکسال گذشته با گذاشتن کامنت هاشون من رو دلگرم کردن ممنونم.

آرام...

عجله لازم نیست

بگذار آهسته آهسته "بزرگ" شوی،

دویدن مداوم در طول زندگی خسته ات می کند

جلوتر خبری نیست

مسیر  همه اش همین است

فقط دار و درختش است که گه گاه عوض می شود

ولی آسمان و زمینش همیشه همین است...

آرام تر...

تند که می روی 

نگرانت می شوم

انگاری

یک چیزهایی از زندگی ات را نمی بینی

همانطور که تا به حال جایشان انداختی

و بعدها که بزرگتر می شوی دلتنگشان می شوی

همینطور که الان گاه و بی گاه

بی بهانه و با بهانه دلت می گیرد

نمی دانی چه بوده اند،

فقط می دانی از چیزهایی آنقدر سریع گذشته ای

که ندیدی اشان

و حالا می خواهیشان

آرام تر برو

بگذار وجودت تمام زیر و بم های زمین زندگی ات را حس کند

گاهی روی زمان دراز بکش...

اندکی وا بده...

کمی آرام تر "بزرگ" شو...

 

پ ن : میذارم به حساب یه شعر تقدیمی از طرف  دوست قدیمی دوران دبیرستان

آغازی نو

دچار یه جور انقلاب درونی میشی ... به خودت فکر میکنی ،کارهایی که کردی ،روزهایی که گذروندی ... و آرزوهات رو دوره میکنی. خودت رو میذاری تو کفه ترازوی وجدانت و با خودت میشینی و فکر میکنی که آیا چقدر به اونی که میخواستی باشی، نزدیک شدی؟

دل هایی که شکوندم ،قلب هایی که شاد کردم ،شیطنت ها یی که کردم ... قول هایی که دادم ،قولهایی که گرفتم، دردهایی که کشیدم، اشک هایی که ریختم، خنده هایی که کردم... همه رو با یه بازدم میدم بیرون... شمع ها خاموش میشن و من ... مثل اینکه آه ی کشیده باشم، خالی میشم... خالی.من از همه ی اینها خالی میشم.

عادت دارم هرسال در آستانه زادروزم یا  نوروز آرزوهام رو یکی یکی مینویسم بدون اینکه به نظرم مسخره بیان حتا بعید ترین آرزوهام رو هم مینویسم...

بعد... کاغذی رو که سال پیش آروزهام رو توش نوشتم میارم و نگاه میکنم و ... میخندم ! بلند بلند ! اما نه به آروزهام. به دنیایی که توش زندگی میکنیم. به اینکه بعضا چه اتفاقات کوچیک و ساده ای برام به آرزو تبدیل شدن...

روز تولد هر آدمی ... جدا از بار عاطفی که برای اطرافیانش به دنبال داره، میتونه یه تلنگر باشه... یه تکون. ما فقط یه بار به دنیا می آییم  اما میتونیم هزاران بار متولد بشیم.

امشب... الان... دارم به این فکر میکنم که چرا به دنیا اومدم... بود و نبودم چه فرقی داره؟ مفید بودم؟ میتونم باشم؟ چند نفر رو خوشحال کردم؟ چند نفر رو ناراحت؟ آینده چی میشه؟ من کجای تاریخ وایسادم؟ به این فکر میکنم که آیا آزادی رو میبینم؟ آیا تا اون روز زنده ام؟ آیا تاریخ این روزها رو ثبت خواهد کرد ... با همین توصیف و کیفیتی که بر ما گذشت؟ چندسال دیگه دنیا پابرجاست؟

ازینکه زن به دنیا اومدم، خوشحالم. حسِ خوبِ زندگی کردن ...زندگی بخشیدن و ازینکه در ایران به دنیا اومدم، خوشحال تر...

پ ن 1 :  دوست عزیزی... بهم میگفت : خدا تو رو دوست داره.

             راست میگفت؟ آره ... راست میگفت .

پ ن ۲ : خزعبلات شبانه بود که در نتیجه ی فوران همون انقلاب درونی، پاش به وبلاگم کشید. وگرنه اینها ... حرفهایی نبود که میخواستم اینجا بنویسم. اما خب... مگه چنتا دیگه ازین شبها پیش میاد؟

 

 

روزای تلخ، خاطرات شیرین

بالاخره اون روز هم رسید... روز فارغ التحصیلی.

برای من که نه به رشتم علاقه ای داشتم و نه به دانشگاهی که در اون درس میخوندم فارغ التحصیلی یه آرزو شده بود اما به هر سختی بود تموم شد

تمام کتابا و جزوه ها رو جمع کردم مجموعا شد 4 تا کارتن !

جمع و جور کردن همه ی اینا میتونست توی یکی دو ساعت انجام بشه اما نشد که بشه... سه روز طول کشید. هر کدوم از جزوه ها رو که میدیدم خاطرات یه ترم زنده میشد... شب های امتحان، ساعت های پر اضطرابی که منتظر اعلام نمره ها بودی.... روزهای پر دردسر ثبت نام و انتخاب واحد. استاد های بد اخلاق و بد قلق و استادهای خوش اخلاقی که تک تک محبت هاشون توی ذهنم حک شده ... دوستان خوبم، اردو هایی که رفتیم، دعوا هایی که کردیم، سینما رفتن بین کلاس ریاضی 2 و معادلات دیفرانسیل!، مشروطی، حذف ماده 35، تریا دانشگاه و آهنگای مسخره اش و نهار های بدمزه و غیر بهداشتیش که پاتوق ساعت های بیکاری بود و جون میداد واسه درددل کردن...

شب هایی که به انگیزه "میسد کال" دوستان بیدار میموندیم  و  توی رو دربایستی همدیگه تا صبح میسد میزدیم، غافل ازینکه هم من خواب بودم، هم اون ! یادش به خیر...

 همه ی این صحنه ها با دیدن هر جزوه توی ذهنم زنده میشد و منو به دنیایی میبرد که 4 سال توش زندگی میکردم و وقتی به این فکر میکنم که چرا واسه تموم شدن این دوران لحظه شماری میکردم از خودم تعجب میکنم...

محیط دانشگاه، خصوصا دانشگاه ما، محیط محدودی بود... فضا برای انجام کارای فوق برنامه ای که بهشون علاقمند بودم مساعد نبود و برای من و اون دسته از دوستام که نمیتونستیم و نمیخواستیم مغلوب محیط تک بعدی دانشگاه بشیم درس خوندن و در عین حال رسیدگی به کارا سخت بود.

دوستان خوبی که طی این مدت پیدا کردم به من کمک کردند تا از تک تک لحظاتم لذت ببرم و محیط خشک و رسمی دانشگاه رو برام به محیط مطلوب تبدیل بشه.

راه اندازی "لینک نامه"، که در واقع خبرنامه داخلی گروه کامپیوتر بود، ایده نو و تازه ای بود که با همراهی دوستای گلم، الناز و مریم، به محبوبترین تریبون بچه های گروه تبدیل شد، جایی برای گفتن نا گفته ها ... تجربه ی 2 سالشرکت در همایش روزنامه نگاران غیر حرفه ای رو هم که بذاری کنارش میشه " خاطره" ! سعیده بقایی، دوست خوب و با تجربم،  هم توی اینکار بهمون لطف و کمک زیادی کرد.

 "کانون زیست محیطی صدای زمین" که به پیشنهاد، همت و تلاش سپهر سلیمی آغاز به کار کرد و اگرچه اونطوری که هدفمون بود پیشرفت نکرد اما جای خالی محیط زیست رو در دانشگاه پر کرد و وجدان ما رو هم راحت.

نمیدونم... این چه حسیه؟ میدونم که دیگه بر نمیگرده، نه اون روزا، نه این  حس . یه حسیه مخصوص همین روزها... این روزای استثنائی. یادآوری خاطرات با چاشنی اشک و خنده.

برای از دست رفتن این لحظه ها، برای از دست دادن این دوستها نگرانم، نگران ...

 

پی  نوشت ۱ : ادامه حرفهام رو در خصوص فارغ التحصیلی توی پست های بعدی خواهم نوشت... اگه بتونم به این سکوت لعنتی که بهم غالب شده، پیروز بشم...

پ ن ۲ : دوست دارم این گل  رو به دوستم، الناز، تقدیم کنم... دوستی که زیاد اذیتش کردم اما  همه جوره باهام راه اومد... توی روزای سخت و خاطرات تلخی که از دانشگاه به جا موند واسم رفیق بود، واسش رفیق بودم...

پ ن ۳ : این آهنگه آخر منو دیوونه میکنه : " اون روزها ما دلی داشتیم عشقی و دلبری داشتیم ... "

 

لحظه گذراست...

لحظه گذراست

و

 خاطره ماندنی

من؛

 بود ُ نبود  و  عشقُ ابدیت را

به نگاهی می فروختم

اگر

خاطره گذرا میشد

و

لحظه ماندنی

 

قصه تلخ رفتن

توی خیابون راه میرم، برای این " نسل سوخته" که خودمون باشیم دلم میسوزه و به این فکر میکنم که با وجود دنیای رو به رشد و کشورهای مرفه و مدرن این شرایط بد اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی ایران، یعنی جبر، یعنی زور...

باور کن، برای من که خوشمزه ترین صبحونه ی دنیا واسم نون و پنیرِ، "رفتن"  هم  جبرِ... جبر.

عشق به وطن، در این جغرافیا، در اسم ایران و نه حتا در موندن و رفتن خلاصه نمیشه.

وطن واسه من یعنی جایی که  توش هویتم رو پیدا کنم، من، به عنوان یه انسان.... اما اینجا انگار... با اینکه ایرانِ، بدجوری از اونی که میخوام و باید باشم فاصله گرفتم. من در این وطن حس غربت دارم... حس میکنم غصب شدم.

این روزها ... مدام این شعر رو زمزمه میکنم : یه دل میگه برم برم، یه دلم میگه نرَم نرَم، طاقت نداره دلم دلم ...

بچه که بودم، وقتی تلوزیون کارتون اسکیپی رو میذاشت، دلم میخواست منم مثل اون کانگوروِ ، همیشه توی شکم مامانم باشم... وطن یعنی همین. وطن یعنی پیشگاه مقدس مادر... یعنی صدای همیشه نگران پدر.

آخ... شاید همون دنیای رو به رشد امروز که اولش ازش حرف زدم، با تمام خوبیهاش، دیگه جایی واسه پروروندن این همه احساس باقی نذاره... اما، دقیقا به همین دلیل و برای مقابله با این بی مهری دنیاست که الان دارم اینجا، ازین احساسم مینویسم.

پ ن ۱ :این شد که اینو نوشتم.

پ ن ۲ : نوشتن بدون فیلتر، جسارت میخواد که من دارم... آزادی یعنی همین. همین که نترسیم ازینکه اگه فلان شخص وبلاگمو خوند پیش خودش چی فکر میکنه؟!

دوستانی دارم، از طیف نو اندیشان و آگاهان جامعه، که همیشه از اینکه مردم راجع به اونها چه قضاوتی میکنند، میترسند... براشون آرزوی "آزادی" دارم.

 

ماهی ها ...

تقدیم به یک دوست ....