در "آستانه" نوروز...
کمتر از ۲۴ ساعت دیگه به آغاز بهار باقی مونده... بگذریم ازینکه حال و هوای بهاری رو میشد توی گرمای دور از اتظار زمستونی که گذشتُ تجربه کرد.
سالی که گذشت برای من پر بود از اتفاقات پیش بینی نشده و ماندگار... در مجموع سال خیلی خوبی بود و به خیلی از خواسته هام رسیدم. اما دریغ که ما ... وقتی به چیزی میرسیم یادمون میره که داریمش ... اونوقته که کم کمَک از دستش میدیم !
اگه میخواست مثل هرسال باشه از چهار پنج روز پیش باید به استقبال نوروز میرفتم اما راستشو بخوای شور و حال هرساله رو واسه چیدن هفت سین نداشتم... اینقدر هم این دست و اون دست کردم که حتا سفارش مامان واسه خریدن گز رو هم فراموش کردم و به جاش با یه جعبه شیرینی نخودچی از سوپر سر خیابون دلِ مامان رو بدست آوردم.
مرا چه میشود ؟ نمیدانم !
نوروز هیچ سالی برای من حتا شبیه سال گذشته اش هم نبوده...امسال هم.
بچه که بودم یاد گرفته بودم که از چند روز بعدتر از تولدم باید منتظر خرید های گنده باشم ! پیک نوروزی رو در آخرین روزای مدرسه حل میکردم و وقتی دیگه خسته میشدم یا سوالی رو بلد نبودم صدام رو نازک میکردم و با مظلوم نمایی هرچه بیشتر ته مدادم رو میذاشتم توی دهنم و در حالیکه داشتم میجویدمش به داداشم میگفتم : اگه برام حل کنی، عیدی هامو میدم به تو ! بعد هم هرچی عیدی میگرفتم مینداختم توی قلکم تا دست هیشکی بهش نرسه ! ماهی های شب عید هم که واسه خودش عالمی داشت... ماهی هام خیلی زود میمردند و من در غم از دست دادنشون چندروزی دمق بودم و چون خودم رو مسئول مردن ماهی ها میدونستم با آداب و آیین خاص توی باغچه دفنشون میکردم طوریکه گربه ها نتونن بیان و لاشه ماهی بیچاره من رو بخورن. بعدتر وقتی توی کتاب علوم خوندم که اجسام سبک روی آب میان با خودم فکر کردم که واسه اینکه ماهی هام نمیرن باید بهشون اونقدر غذا بدم تا سنگین بشن و روی آب نیان و نمیرن !
توی دنیای کودکی عید واسم معنیش همین بود ...
حالا ... چند سالی میشه که ذوق خرید شب عید ندارم، ذوق دید و بازدید هم .... پیک هم ندارم که حل کنم ... داداشی هم اینجا نیست تا خودمو براش لوس کنم. قلک هم ندارم.... یه ذهن دارم با این هوار آرزو و امید.... امید که بهم انرژی میده و انرژی که بهم امید میده. تازگی ها ... از دوستی یاد گرفتم که لذت در "آستانه" موندن رو تجربه کنم.... حس میکنم در جستجوی گمشده ای ام. اون گمشده شاید، خودم ام یا شاید کسی که به من کمک کنه خودمو پیدا کنم یا خودم کمک کنم که گمشده ام رو پیدا کنم (یاد کتاب نیمه گمشه من افتادم... همون دایرهِ که دنبال نیمه اش میگشت) دلم جای دنجی میخواد که بدون اینکه حواسم به آدمای اطرافم پرت بشه یا هر پنج دقیقه یه بار مجبور بشم سلام کنم، بشینم و یه قهوه فرانسه واقعی بخورم و شروع کنم به خوندن کتابایی که عذاب وجدان نخوندشون آزارم میده. کمی هم بنویسم نه واسه خاطر نوشتن... واسه اینکه همیشه از صدای مداد روی کاغذ خوشم میومده.
در آرزوی صدایی "شیوا" ام، یا "شیون" ای حتا... در آرزوی بودن ام.
* نوروز رو به همه دوستان شادباش میگم و از صمیم قلب برای تک تک شما آرزو خوشی دارم.
از تمام کسانی که در طول یکسال گذشته با گذاشتن کامنت هاشون من رو دلگرم کردن ممنونم.