یلدا، پیوند مهر
همین کلمات روزمره کافی است
همین که کجا میروی، دلتنگم.
برای ستایش تو
همین گل و سنگریزه کافی است
تا از تو بتی بسازم


با سپاس از استاد شمس عزیز
همین کلمات روزمره کافی است
همین که کجا میروی، دلتنگم.
برای ستایش تو
همین گل و سنگریزه کافی است
تا از تو بتی بسازم


با سپاس از استاد شمس عزیز
از: دکتر احمد پناهنده
زمستان سنبل مرگ و میرایی ِ طبیعت است و با تیغ ِ سرما و بلعیدن نور، تاریکی و ظلمت را بر جان ِ طبیعت، فزون می کند. جدال نور با ظلمت در این فصل ِ مرگبار به آنجا راه می برد که جبهه ی نور هر چه ضعیف تر و کوتاه تر می شود و شب در بلندای زمان و وسعت خود، نیشتر جهالت و تیرگی را بر جان ِ بی رمق ِ نور فرود می آورد
روز، بیمار، اما باردار، نطفه ی بهار را در بطن و جان خود می پروراند و فرسودگی شب را، به نگاهی در انتظار، نظاره گر است که عربده ی دیو سرشت ِ خود را، کف بر دهان، در فضای ِ ظلمت، نعره می کشد.
یلدا تقابل و نقطه عطف ِ جشن ِ مرگ ِ شب و تولد ِ نور است.
پایان ِ پایداری ظلمانیت ِ شب و آغازگر ِ اقتدار ِ روز است.
جشن ِ تاج گزاری ِ خورشید و پادشاهی نور است
از این جهت است که ما ایرانیان، چنین شبی را به انتظار می نشینیم تا مرگ ِ شب و تولد ِ فزونی نور را جشن بگیریم.
در شب یلدا نیاکانمان با بر افروختن ِ آتش، قلب تیرگی ِ ظلمت را می دریدند و به تماشای ِ بر افتادن جنازه شب، با نوشیدن شراب ِ ارغوانی و شکستن آجیل و خوردن انار و هندوانه و... لحظات ِ شورانگیز مرگ ِ اهریمن ِ تیرگی و چیرگی نور را شادکامی ِ مستانه می بخشیدند.
شادمانی و شادخواری و شاد خوانی و شادگویی و شاد رقصی در این شب زایش میترا و مهر یا زایش خورشید، تو دانی چه شور و شیدایی برانگیزد و چه رسوایی را در سرسرای هر خانه و کاشانه ای و در رخسار هر جنبنده ای آواز می دهد؟
و چه شیرین منظری است که در کنار خم و شراره های آتش بنشینیم و با شراب ارغوانی، گونه های ِ انارگون ِ مستان ِ شب را جلوه ای از یکرنگی و نشاط ِعاشقانه ببینیم.
آه! چه می گویم و چه حالی مرا به آن سرای ِ دل و جان در پرواز است؟
من گم شده در این غربت ِ غریب غرب آرزوی ِ یلدای ِ رهایی وطنم را به درازای ربع قرن به انتظار نشسته ام و با اهریمن ِ شب طولانی ِ فرود آمده بر جان ِ جامعه ام با چنگ و نی و می و قلم و قدم در ستیزم تا مرگ شب ِ وطن را به نظاره ی رها شدن ِ نور سحر کنم.
و چه عاشقانه به زلالی ِ عشق ِ کبوتری که گردن فراز، معشوق ِ جگرسوزش را چرخشی مستانه می زند. و در ظلام شب ِ تاریک و از خود بیگانگی، نور را در شریان جانش جاری و عشق را در سرسرای هر منزلی ساری می کند.
جان می بخشد و جانان به جای جای ِ جامعه، جار می زند تا عشق سپید ِ پیروزی ِ نور را به تماشا بنشیند.
ما جبهه فرو رفتگانیم و با رمق ِ حرکت بیمار اما تبدار و باردار بر فرسودگی شب می تازیم تا بر افتادن جنازه اش را در بیکران سرای ِ ایران، سرزمین جاوید ِ جانان به تماشای ِ شورانگیز ِ مستان، گریان اشکی شوق انگیز اما گل چهره ای خندان بنشینیم.
یلدا زایش است و تولد نور. و چه چشم نواز است که این زایش از پس اهریمن شب رخ نماید و روشنایی و امید و رعنایی را در هر بام خانه ای آواز دهد و شادابی و شادکامی را در رخسار و کام هر جنبنده ای، شور و شیدایی و شیرینی ِ شکربار بنشاند.
اینها را هم بخوانید :
شاهنامه خوانی عشایر در شب یلدا
با دیدن این تصویر فقط همین جمله به ذهنم رسید: سایه سنگین ظلمُ بی عدالتی ُ نارضایتی ُ...
و مردمی که بر دیواری از خشت تکیه کرده اند و سایه هایی که سکوت سیاهی را در مقابل آن جوان لبخند بر لب در سمت راست و یا آن پسرک در بهت فرو رفته که دستش را زده زیر چانه اش ... نثار این تراژدی کرده اند سایه هایی که وجودشان بر دیوار قدیمی خشتی که هیچ بر آنانکه دیوار را ساخته اند هم سنگینی میکند

هنرمندی که صدها نفر را برای شاد کردن دور هم جمع می کرد، اکنون پس از سی سال باز هم هزاران نفر را دورهم جمع کرد اما این بار در عزایش در ستایش هنرمندی اش و به یادش...
روحش شاد
پ ن ۱ : کلاسهای دانشگاه این فرصت را دست نداد که همراه با هزاران نفر از همشهری هایم به شکر پاره اصفهان ادای احترام کنم، باشد که این پست وبلاگ گوشه ای از آن را جبران کند.
پ ن ۲ : یاد دارم دوران ده دوازده سالگی را که به همراه خانداداشم فیلم تئاتر " من میخوام" رو میدیدمُ بار ها و بارها ... دیدیم و خندیدیم و تنهایی مان را عصر های جمعه اینطوری پر کردیم...
شادروان ارحام صدر این سالها یک آژانس هواپیمایی داشت.... اما چه سود ؟ صحنه را از یک هنرمند تئاتر گرفتند نمایش خانه اش را خراب کردند و ...
الف، ب، پ... م...
همین یه دونه حرف از بین اون بیست و نمیدونم چند تای دیگه ،این "م" چه کارها که نمیکنه... اصلا اگه این "م" نبود ادبیات بوس و بغل چه بی معنا میشد...
وقتی این م رو میچسبونی ته کلمه ها، فقط یه کلمه جدید ساخته نمیشه... یه دنیای جدید ، یه احساس جدید خلق میشه.
پ ن : تمام کلمه های قشنگی که در م واج آرایی دارن، تقدیم به تو .... مثل مریم !
نمیدونم کارتون ماداگاسکار2 ( اینجا) رو دیدید یا نه؟ در بخشی از این فیلم کارتونی، زمانی که منطقه ی حفاظت شده ای که حیوانات در اون زندگی میکنن دچار خشکسالی میشه، یکی از شخصیت های کارتونی به بقیه پیشنهاد میده که برای مقابله با خشکسالی باید یک قربانی در پیشگاه خدا انجام بدیم تا دوباره رحمت خدا شامل حال حیوانات بشه و آب به اون منطقه برگرده. در همین زمان، شیر شاه به همراه پسرش برای برگردوندن آب ، فداکاری میکنن و از منطقه حفاظت شده خارج میشن و متوجه میشن که انسانهایی که برای بازدید به اونجا رفته بودن، با ساختن یه سد، آب رو به روی حیوانات بسته اند... همزمان با اینکه شیر پدرو پسر سعی در شکستن سد دارند، یکی از حیوانات به طور اتفاقی از بالای پرتگاهی میافته توی آتشفشان و همزمان با اون تلاش شیرها به نتیجه میرسه و سد شکسته میشه و آب به منطقه حفاظت شده برمیگرده...
اگه همیشه خودمون رو مسئول بدونیم و سعی در به محاکمه کشیدن افکار و قربانی کردن اجسام نداشته باشیم اون وقت نظام علت و معلول رو میشه قشنگتر درک کرد.
پ ن : ما برای جان دادن، زندگی بخشیدن، شاد کردن .... آمده ایم. چقدر زیباتر بود اگر به جای آنکه جسم موجود زنده ی دیگری را قربانی افکار خود کنیم، درخت میکاشتیم ... نه؟
سرزمین شیر ها را این چنین نشاید... شاید این وظیفه ی شیر هاست که آب و آبادانی رو دوباره برگردونن به سرزمینی که دچار خشکسالی شده.

