مینیمالِ یک روز بزرگ

 

یک دقیقه و ۴۸ ثانیه - ژاکت مشکی - آبله مرغون - بوی کله پاچه - مرداد ماه - چراغ قرمز - اشتنباخ - مرغابی - اخراجی ها۲ - آب معدنی - ماشین سبزا  - کلاغ ها - مقرنس - پشمک - شونه - درشکه - غروب - دمپایی پلاستیکی- سنتوری -  مجتمع باران - ۴۰چراغ و  ...

 موسیقی متن ؛  ...

 

تئاتر خیابانی تنها سهم کودکان خیابانی از روزجهانی کودک

روز جهانی کودک داریم با یه عالمه موسیقی شاد که از تلوزیون پخش میشد اما یه عالمه کودک شاد ... نداریم.

جشن مهرگان داریم اما یه عالمه عاشق نداریم.

چه دنیای پر دروغی ....

دنبال اسمم گشتم ،اینجا نبود ! اما این معنیش این نیست که "مرده" ای به اسم مریم خزائلی نداریم.

عاشق شدی منت از صد یار می باید کشید

بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید

من به مرگم راضی ام اما نمی آید عجل

بخت بد بین از عجل هم ناز می باید کشی

زندگی شاد است غمگینش مکن                                  با غم بیهوده سنگینش مکن

قلب چون آینه ات را صاف دار                                        با غیار کینه چرکینش مکن

 



                                                 

قهو ه ی تلخ؛ خاطره ی خاک خورده ی روزهای التهابه. روزایی که بین من و تو کیلومترها فاصله بود اما هردومون از غربی ترین مختصات زمان تا شرقی ترین ˏ آن با هم سیر میکردیم، روزایی که جرات نمیکردم اسم کوچیکت رو ازت بپرسم چه رسد به اینکه به تو، با همه ی شیرین زبونیت چشمک بزنم. حالا بیا یه پیک شراب بزنیم به سلامتی این روزا... بیا بنوشیم، بنویسیم، بخسبیم و لذت را در به کاربردن همین ادبیات خودمونی تجربه کنیم، نه در چارچوب حاکم بر ادبیات وب نویسان عصا قورت داده.

- بیا به جای زبان انگلیسی با هم لری حرف بزنیم. اما اگه به جاسوسی متهم شدیم چی؟ پس بیا وقتی برق میره شاهنامه بخونیم تا یادمون نره ما کی بودیم. بعدش میتونیم بریم کف شهر و هرچی کلمه ی زشت هست توی یه دفترچه یادداشت کنیم تا یادمون نره ما از همین مردمیم.
  اما به نظر من بیا بریم صحرا و به جای دود ماشین ها، پشگل ها رو بو کنیم. بعدش تخم مرغ بخوریم با پیاز و بعد به جای مسواک ،آرغ بزنیم. آخه واسه رفتن به صحرا نیاز به ویزا و پرینت حساب بانکی و هزارتا کوفت و زهر مار دیگه نداریم.

 -بریم ...

 

 

 

این عکس رو یادته ؟

همین یه هفته پیش بود که در ملا عام، فریاد زدم اما تو نشنیدی.

اگرم شنیدی، باورم نکردی.

پس : از این لحظه، در این خونه به روی همه به جز یک نفر بسته است، شاید که باورم کنی.

چرا با این همه عینک هیچکسی ما رو ندید...

چرا با این همه عینک هیچکسی ما رو ندید ....

اولین بار که این شعر رو شنیدم (از کاوه یغمایی) واقعا حس کردم مصداق حال ماست... ما جوون ها. ما که بعد از انقلاب به دنیا اومدیم ... یا اونایی که یک کمی قبل تر به دنیا اومدن و بهشون میگن : بچه های انقلاب !

-          به نظر تو جنگ میشه؟

-          مات و مبهوت نگاش میکنم و میگم ... نمیدونم.

با خودم فکر میکنم اگه جنگ بشه کجا ها رو میزنن؟ کاش باغچه ی پدری در امان بمونه. آخه تنها دلخوشی باباست واسه فراموش کردن رنج این سالها. و البته اون درخت بید مجنون و بیدمشک ای که واسه تولد تو و خودم کاشتم چی؟ اگه جنگ بشه همه چی از هم میپاشه، نه؟ گور بابای دانشگاه و درس. اگه جنگ بشه و خطوط ارتباطی قطع بشن اونوقت من چجوری یه لحظه بی تو طاقت بیارم...

چه بعد از ظهر تلخی ...

این روزها هرجا میشینی، سخن از رفتنه . دوستی از دوست دیگری پرسید : تو کجا میخوای بری ؟ اون یکی گفت : هرجایی غیر از ایران ! توی بهت فرو رفتم ... یعنی واقعا هر جایی غیر از اینجا ؟ پس خاطراتمون چی؟ کوچه هایی که توش شیطنت های بچگی رو روی دیوار حک کردیم. خیابون هایی که کمی بعدتر، وقتی بزرگ شدیم، شد محل قرار های دوستانه و عشقولانه. زاینده رود در روزهای برفی و پاییزی وبهاری ... . یعنی به همین راحتی بریم ؟ و خاطراتمون رو برای لاشخورها باقی بذاریم؟ اونایی که از قدم زدن کنار زاینده رود فقط گیر دادن به دختر، پسرا رو بلدن؟

یه سوال همیشه توی ذهنم بوده، هنوزم هست ... چرا بعضی از ما تا حرف از عشق میاد فوری لبهامون جمع میکنیم و شروع میکنیم به منع کردن ؟ چه اشکال داره آخه؟ لب رو داریم واسه خندیدن، بوسیدن، خوردن و نه واسه پیچیدن نسخه های اخلاقی واسه این و اون. یکی میگه قلب میزنه واسه زنده موندن.. اما آخه مگه من چه گهی ام که بودن و نبودنم توی این دنیا بین 6 میلیارد آدم دیگه فرقی بکنه ؟ من میگم قلبم میتپه نه واسه زنده موندن، واسه دیدن اون... باید اعتراف کنم زیبا ترین لحظه ها رو با اون تجربه کردم. چشم هام برای دیدنش،لب هام برای بوسیدنش ،دستهام پیشکش شونه های خسته اش ،پا هام  برای با اون بودن و کنارش در حاشیه زاینده رود راه رفتن ،مو هام بازیچه ای برای دستهاش که عشق بازی رو تجربه کنن ،نفسهام برای بوییدنش ...

حالا که دارم بیشتر فکر میکنم میبینم، همونا عشق رو دارن از ما میگیرن و به جاش تنفر رو ترویج میدن....

یه وقت هایی یه درد هایی درون آدم هست که نمیدونه بگه یا نه. مثل همین الان، همین لحظه ای که دارم مینویسم ... خسته شدم بسکه احساسم رو فیلتر کردم و تنها مخاطبم دفترچه ی خاطراتم بودم. حالا با خودم میگم مثلا چه فرقی داره اینجا بنویسی یا اونجا ... مهم اینه که هیچ کسی درد دلت رو نمیفهمه و نمیشنوه. وبلاگ من که روزانه 5-6 تا بازدید بیشتر نداره و تازه از این 5-6 تا 3 تاش خودم ام که ببینم خدای نکرده کسی واسم نظر گذاشته ؟! پس بذار واسه دلخوشی هم که شده یه بار اینجا بنویسم از یه چیزایی غیر از محیط زیست و ...

من میخوام امروز فریاد بزنم : عاشقم . به همین سادگی.

آهای ! تو که الان داری این خطوط رو میخونی ... به خدا اگه فقط واسه یه لحظه عشق رو تجربه کرده باشی الان به من حسودیت میشه.

پ ن : همیشه دلم میخواسته واژه ای جایگزین عشق پیدا کنم. حس میکنم واژه ی "عشق" یه جورایی حقوق معنویش رو از دست داده... یه واژه ی اختصاصی، واسه  دل خودم... . از این بی مزه بازی ایی هم که میگن عشق بیشتره یا دوست داشتن ، اصلا خوشم نمیاد. این یه جور بازی با کلماته. بابا آخه عشق که اندازه نداره ... اگه دنبال اندازش هستی پس عاشق نیستی.

حالا واسه اینکه بگم خیلی دوستت دارم از این به بعد میگم : بزغاله ات ام، یوزپلنگ منی...

میگی نه؟ زنگوله ها شاهدن...

تیتر ندارد

این روزها خیلی منزوی شده ام ... ساده بگویم، از آدم ها میترسم . به اتاقم، به تختم، پناه میبرم. یادم میاد پیارسال همین موقع ها ... چه شر و شوری داشتم... اما این روزا هربار که از خونه بیرون میرم، در هر لبخند زن همسایه، غیبت و در هر دلجویی به اصطلاح دوستان همکلاسی ام، ریا و حسد را میخوانم. و این مرا بیش از پبش به درون فرو میبرد.

 صدای تیر را میشنوم ، گویی کودکان با قهقه بیگانه اند.

جای زخم های پدران را میبینم،  رجال شهر با نیزه به جنگ عاطفه رفته اند.

برای همین است که به اتاقم پناه میبرم. در این چهاردیواری، عروسک هایم هنوز با هم مهربانند. و من به جرم به آغوش کشیدن آنها به نا نجیبی متهم نمیشوم.

 

پ ن : تیتر ندارد. چون همیشه از همون اول تو برام تیتر میزدی ولی الان که دارم اینو مینویسم تو در خوابی ... کاش تو هم عروسکم بودی...

توضیح : شدیدا  معتقدم وبلاگ حریم خصوصی است و نگارنده موظف به پاسخگویی به سوالات مطرح شده در  ذهن خوانندگان نیست. اما از آنجایی که متوجه شدم برخی بازدید کنندگان این وبلاگ به دلیل جستجوی واژه ی "انتظار" به این وبلاگ هدایت شده اند باید عرض کنم که منظور من از عنوان "در انتطار باران" اصلا و ابدا آن منظور "دینی و عقیدتی" آن نیست.