تیتر ندارد
این روزها خیلی منزوی شده ام ... ساده بگویم، از آدم ها میترسم . به اتاقم، به تختم، پناه میبرم. یادم میاد پیارسال همین موقع ها ... چه شر و شوری داشتم... اما این روزا هربار که از خونه بیرون میرم، در هر لبخند زن همسایه، غیبت و در هر دلجویی به اصطلاح دوستان همکلاسی ام، ریا و حسد را میخوانم. و این مرا بیش از پبش به درون فرو میبرد.
صدای تیر را میشنوم ، گویی کودکان با قهقه بیگانه اند.
جای زخم های پدران را میبینم، رجال شهر با نیزه به جنگ عاطفه رفته اند.
برای همین است که به اتاقم پناه میبرم. در این چهاردیواری، عروسک هایم هنوز با هم مهربانند. و من به جرم به آغوش کشیدن آنها به نا نجیبی متهم نمیشوم.
پ ن : تیتر ندارد. چون همیشه از همون اول تو برام تیتر میزدی ولی الان که دارم اینو مینویسم تو در خوابی ... کاش تو هم عروسکم بودی...