در آستانه ی پروانه شدن

یک حشره کوچک به نام کرم ابریشم  پیله ای به دور خود می تند که هر قدر کرم بزرگتر باشد،اندازه آن پیله نیز بزرگتر ‏است.زمانی که پیله به اندازه کافی بزرگ شود و  به رشد کافی برسد به ‏پروانه تبدیل می شود.‏


می بینی ؟

پروانه، حاصل گذر از یک دوره انزوا و در خود تنیدن است ... کرم ابریشم، بعد از رسید به رشد کافی، پرواز را محقق میکند ... پرواز که آرزوی انسان است !!

چه فرمول ساده ای .... پرواز در یک قدمی ماست .... فقط کافیه به رشد کافی برسیم، همین !

نکته ی جالب تر اینجاست که درخشش كرم هاي شب تاب براي جفت يابي نيست بلكه وسيله اي است براي فراري دادن مهاجمان و يا حشرات مزاحمي كه به قلمروي آنها تجاوز كرده اند !

می بینی؟

کرم شب تاب، حشرات مزاحمش رو نمیکشه، به اون ها حمله نمیکنه،خون شون رو نمیریزه، بلکه در نهایت زیبایی، در نهایت بلند نظری برای دفاع از خودش، می درخشه ! از خودش دفاع میکنه بدون اینکه برادر کشی کنه .... و شاید برای همین اخلاق خوبش هستش که " رفیق آسمونی" بعد از یک دوره در خود تنیدن، " پرواز" رو ، پاداشی برای کرم ابریشم قرار میده. کِرمی که دیگه کرم نیست، خزنده نیست ... بلکه یه پرنده است، با بال هایی زیبا ....

این جاست که سهراب میگه : و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد

                                         و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون....

 

 دوستان تلاشگر من .... ما الآن، در حال "درخشش" ایم ... پرواز در یک قدمی است.

 

همایش شادی در خانواده

ایرانیان درباره روزهای ماه باورهای خاصی داشته اند و هرروز را به نام ایزدی می نامیدند تا مردم در آن روز به یاد وی و صفت مشخصه وی باشند و با ذکر او آن صفت را در خود تجلی بخشند. انید به زندگی و بهره مندی ازنعمت های الهی و استفاده از امکانات این جهان برای نابودی و تقویت نیکی، از جمله باورهای ایرانیان باستان بوده است. آنان که ماه های سال را نیز به نام ایازدان مهم خود نامیده بودند، در تقارن روز و ماهِ نامیده به نام ایزدی خاص، فرصتی شایسته برای گرامیداشت ویژه آن ایزد و جشن و شادی یافتند. این جشن ها که غیردینی خوانده میشوند به همراه حشن دینی نوروز در آغاز سال و شش حشن دیگر موسوم به گاهانبار، که جشن بزرگداشت آفرینش های شش گانه هستند، فرصت های مناسب را به دست میدادند که ایرانیان باستان میتوانستند طی آنها شادی و سرزندگی و نیز روحیه اجتماعی و دینی خود را تقویت کنند و از یکنواخت شدن طندگی که تهدیدی برای پویایی آن میتوانست باشد، بپرهیزند.

حال، از مجموعه ی پرشمار جشن های ایرانی، جز یکی دو مورد، بسیای دیر زمانی است که در اثر تندبادهای نواخته شده بر پیکر ایران تاریخی از یاد رفته اند و از آن ها جز در نوشته های کهن، نشانی نیست یا دست کم در بهترین حالت به صورت محلی و در شکلی دیگر، یا آیینی دیگر به حسات کم فروغ و رو به نابودی خود ادامه میدهند.

    همایش شادی در خانواده

دو روز پیش، هنگام عبور از جلوی پست خونه، توی این عصر ایمیل و ارتباطات دیجیتال، این پارچه تبلیغاتی رو دیدم : " همایش شادی در خانواده".

هواپیما میخوره زمین، یه عده ای بی دلیل میمیرن... هیچکس هم پاسخگو نیست. اون وقت میخوان شاد باشیم.

کودکان زیر سن قانونی کار میکنن، دستفروشی میکنن .. یا هر کار دیگه، اون وقت میگن : شاد باشین.

 شونه ی پدر خونواده زیر این هزینه های روزمره زندگی، هرروز سنگین تر میشه، اون وقت میگن : شاد باشین.

آخه .... اگه امکان شاد بودن وجود داشت، اگه دلِش بود... اگه روحیه اش بود.... اگه این روزها اینقدر غم توی خودش نداشت، مگه خانواده ها دلشون نمیخواست شاد باشن؟ اون وقت دیگه نیازی هم به برگزاری همایش نبود.... واقعا فکر میکنن با برگزاری چندتا همایش غم ما تموم میشه؟

البته این، اولین بار نیست که تبلیغاتِ این چنینی رو میبینم.... همین چندروز پیش هم تبلیغ برنامه ای با عنوان " بازی سرگرمی پدر و پسر" رو دیدم ... و با خودم فکر کردم، پس : جایگاه مادر و دختر کجاست؟

و چندروز قبل تر هم پارچه های تبلیغاتی  " برنامه تفریحی ماهیگیری با دست برای کودکان" همه چهارراه ها رو پوشانده بود. حالا ما هِی توی انجمن حمایت از حیوانات جلسه تشکیل میدادیم و طرح " حمایت از ماهی قرمز" رو برگزار کردیم و کلی تلاش کردیم به بچه ها بگیم : با ماهی هاتون مهربون باشین. اون وقت شهرداری اصفهان میاد و با برگزاری مسابقه تفریحی! ماهیگیری با دست، هرچه دوستان با سابقه و فعال در انجمن از سال های پیش، رِشته بودند رو پنبه میکنه.... 

 

من از مرگ  هم وطنانم گریه ام میگیرد....

همین./

اینجا را بخوانید.

 

 

تیشه به ریشه ام میزنند

    

استفاده از شیرهای سنگی به عنوان صندلی؟

 دکتر شاهین سپنتا در بخش انتهایی گزارش کامل و خواندنی شان در خصوص آنچه این روزها بر پل تاریخی خواجو، میگذر اشاره ای به وجود مکانی به نام " پاتوق شهروندی" داشتند. کنجکاو شدم و با حضور در این مکان سعی کردم هدف از تشکیل این مکان را از متصدیان آن جویا شوم. این بار نه به اسم یک خبرنگار بلکه به بهانه عکاسی معماری از پل خواجو اجازه یافتم از درون آن جا عکس هایی بگیرم. اسم اینجا پاتوق شهروندی است، به مدیریت و مسئولیت گروهی به نام " مسیحای هنر ایران اسلامی" تحت مجوز و حمایت مالی شهرداری اصفهان بخشی از طبقه زیرین پل خواجو را در اختیار گرفته و از آن به عنوان نمایشگاه استفاده میکنند. محاوره کوتاه مان این چنین بود:

ادامه نوشته

خرمن رخوت ام رو آتش بزن

یک وقت هایی دلم چیزهایی را میخواهد... چیزهایی که داشتن آن ها را حق مسلم خودم میدانم . داشتن آزادی و ... را میتوان در شمار این چیزها آورد اما دیگر خیلی کلیشه ای شده... همه مان آزادی میخواهیم... پس آن چیز دگر که من میخواهم چیست...؟

خواننده ی ثابت این وبلاگ ام... نزدیک به دو سال است... وبلاگی که فقط وبلاگ نیست... لمس زندگی است. لمس عشق... در این وانفسای بی مهری آدم ها... دیدن عشقبازی این دو، آن چنان مرا به وجد می آورد که با خودم فکر میکنم : هنوز هم میتوان امیدوار بود به وجود یک عشق جاودانه.

آن روزها... آن ماه های گذشته را میگویم... آن روزها که آن عشق روی دستانم جان داد، با چه حسرتی میخواندم این صفحه ها را... آن چنان منقلب میشدم که با شور و هیجان دست به قلم میبردم.

راستش را بخواهید، اعتراف سختی است... آن هم در اینجا... اما خواستم بگویم به چنین عشقی حسادت کردم... آن چه دلم میخواهد هم ... همین است، چنین عشقی./

و خوب میدانم چنین عشقی پیدا نمیشود، متولد میشود... پس به دنبال پیدا کردنش نیستم، در تلاش برای آفرینش ام.

پ ن۱ : به خوبی میدانم که حق اوست که نخواهد نظرم را بداند. اما اینجا... این را ... نوشتم تا آن دیگری بداند، حالم چگونه است این روزها ...

پ ن۲ : عنوان مطلب برگرفته از یکی از ترانه های گوگوش است... که درست یادم نیستش اما مضمونی شبیه همین را داشت.

پ ن ۳: این حق مسلم ، برای من ... انرژی اتمی نیست قطعا.