کوچک بودم و قصه های ساعت 9 رادیو، بهانه ای بود برای خوابیدن ... آن بانوی قصه گو، صدای لطیفی داشت . نمیدانم زیبایی در فن قصه گویی او بود یا جریان داستان ها اما میتوانستم به خوبی همه ی آنچه را تعریف میکرد در ذهنم مجسم کنم و اغلب هم تا صبح خواب همان قصه را میدیدم  و البته بیشتر شب ها هنوز قصه به انتها نرسیده به خواب رفته بودم ...

آخر قصه ها با این جمله تمام می شد :

بالا رفتیم ماست بود

پایین اومدیم دوغ بود

قصه ی ما دروغ بود

و من با خودم فکر میکردم : قصه ی دروغ را چه نیازی به شنیدن است؟!!

 

و بعضی شب ها هم می گفت :

قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید....

و من دلم به حال آن کلاغ سرگردان تنها که هیچ وقت به خانه اش نمیرسید می سوخت !

حالا، تقریبا بیست سالی از این تصویری که جلویم هست و از  صدای آن بانوی  قصه گو که هنوز در گوشم هست گذشته و من تازه فهمیدم  که : آخر خیلی از قصه های زندگی دروغ ِ اما باید صبوری کرد و شنیدشان. خیلی از کلاغ ها هم هنوز در راهند و سرگردان و تنها .... اما این واقعیت زندگیست...

نمیدانم شاید فردا روزی برای فردایی ها داستانی بخوانم که کلاغ هایش قصه ببافند و در آن، آدم ها را به هم برسانند...

 

پی نوشت بی ربط : چند روزیست اینجا را میخوانم به یاد آن روزها ....