من رسیدم ولی به وقت خاموشی...
در بازپروری آنچه که در تو مجموع می شود سخت مانده ام.در سکوت می شمارم...شب های خیسی که تا صبح با تکانه های متوازنی سپری شد و آنچه بر روح نشانه زد چیزی جز هاله هایی کبود نیست....
در ذره ذره ابعاد افکارم جویای انعکاس صدایی آشنایم. صدایی که اندکی پیشتر با هر آنچه که در طبیعت به گوش می رسید همگون بود ولی اکنون آنرا منشایی ناشناخته است که در هیچ محیط مانوسی گوش را به نرمی لمس نمیکند.
یا هرگز نمیرسیم یا زمانی میرسیم که فرصت ها خاموش اند.من رسیدم ولی به وقت خاموشی. و ای کاش هرگز بر این نقطه سکون نمی گزیدم....بر بقایای آنچه که از خود با نام خاطرات بر نقطه پایان جای نهادیم با حسرت می نگرم.آنچه بر جاست می بویم و حاصل حس افسرده ایست که با هیچ واژه ای تجسد نمی یابد. تداعی خاطرات پوچ.... وتصویر شمایل کودکی شوم با چشمان سبز در ذهنم نقش می بندد که با محبت در آغوش کشیدم و فرجام خاری در دو دل شد که با کینه و دشنامی سزاوار تا ابد در من صیغل می خورد ....کودک را بی خردی بود مرا چه شد؟! ....از ماست که بر ماست عبارتی ست که بسی سنگین بر روح می نشیند و زنگار سکون می بندد. وگر آن گاه مرا ذره ای از این شور در دل بود بر آن نمی شدم که ترک گویم آنچه را که امروز بدان دچارم....چه ساده می سازیم وچه ساده می بازیم