من رسیدم ولی به وقت خاموشی...

در بازپروری آنچه که در تو مجموع می شود سخت مانده ام.در سکوت می شمارم...شب های خیسی که تا صبح با تکانه های متوازنی سپری شد و آنچه بر روح نشانه زد چیزی جز هاله هایی کبود نیست....

در ذره ذره ابعاد افکارم جویای انعکاس صدایی آشنایم. صدایی که اندکی پیشتر با هر آنچه که در طبیعت به گوش می رسید همگون بود ولی اکنون آنرا منشایی ناشناخته است که در هیچ محیط مانوسی گوش را به نرمی لمس نمیکند.


یا هرگز نمیرسیم یا زمانی میرسیم که فرصت ها خاموش اند.من رسیدم ولی به وقت خاموشی. و ای کاش هرگز بر این نقطه سکون نمی گزیدم....بر بقایای آنچه که از خود با نام خاطرات بر نقطه پایان جای نهادیم با حسرت می نگرم.آنچه بر جاست می بویم و حاصل حس افسرده ایست که با هیچ واژه ای تجسد نمی یابد. تداعی خاطرات پوچ.... وتصویر شمایل کودکی شوم با چشمان سبز در ذهنم نقش می بندد که با محبت در آغوش کشیدم و فرجام خاری در دو دل شد که با کینه و دشنامی سزاوار تا ابد در من صیغل می خورد ....کودک را بی خردی بود مرا چه شد؟! ....از ماست که بر ماست عبارتی ست که بسی سنگین بر روح می نشیند و زنگار سکون می بندد. وگر آن گاه مرا ذره ای از این شور در دل بود بر آن نمی شدم که ترک گویم آنچه را که امروز بدان دچارم....چه ساده می سازیم وچه ساده می بازیم

من هر روز یک انسانم... من هنوز یک انسانم

 

اگر به خانه‌ی من آمدی

برایم مداد بیاور، مداد سیاه

                                              می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

                                              نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!



یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!



قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

                                                       بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

                                                     ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم .... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم!

 

 

پی نوشت :

۱-این شعر رو اینجا خوندم....

۲-هیچ وقت به اندازه ی این روزها ... این ماه هایی که چه سخت و پرماجرا گذشت، به خودم به عنوان یک زن، یک زن ایرانی مفتخر نبودم....

                       ندای سبز برابری خواهی زنان، ندای آزادی خواهی بشریت است.

۳- بعد از یک سکوت طولانی، سکوتی بی اراده... من، برگشتم ! برگشتم که بمونم ... اومدم که باشم.... محکم تر از همیشه.