توی خیابون راه میرم، برای این " نسل سوخته" که خودمون باشیم دلم میسوزه و به این فکر میکنم که با وجود دنیای رو به رشد و کشورهای مرفه و مدرن این شرایط بد اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی ایران، یعنی جبر، یعنی زور...

باور کن، برای من که خوشمزه ترین صبحونه ی دنیا واسم نون و پنیرِ، "رفتن"  هم  جبرِ... جبر.

عشق به وطن، در این جغرافیا، در اسم ایران و نه حتا در موندن و رفتن خلاصه نمیشه.

وطن واسه من یعنی جایی که  توش هویتم رو پیدا کنم، من، به عنوان یه انسان.... اما اینجا انگار... با اینکه ایرانِ، بدجوری از اونی که میخوام و باید باشم فاصله گرفتم. من در این وطن حس غربت دارم... حس میکنم غصب شدم.

این روزها ... مدام این شعر رو زمزمه میکنم : یه دل میگه برم برم، یه دلم میگه نرَم نرَم، طاقت نداره دلم دلم ...

بچه که بودم، وقتی تلوزیون کارتون اسکیپی رو میذاشت، دلم میخواست منم مثل اون کانگوروِ ، همیشه توی شکم مامانم باشم... وطن یعنی همین. وطن یعنی پیشگاه مقدس مادر... یعنی صدای همیشه نگران پدر.

آخ... شاید همون دنیای رو به رشد امروز که اولش ازش حرف زدم، با تمام خوبیهاش، دیگه جایی واسه پروروندن این همه احساس باقی نذاره... اما، دقیقا به همین دلیل و برای مقابله با این بی مهری دنیاست که الان دارم اینجا، ازین احساسم مینویسم.

پ ن ۱ :این شد که اینو نوشتم.

پ ن ۲ : نوشتن بدون فیلتر، جسارت میخواد که من دارم... آزادی یعنی همین. همین که نترسیم ازینکه اگه فلان شخص وبلاگمو خوند پیش خودش چی فکر میکنه؟!

دوستانی دارم، از طیف نو اندیشان و آگاهان جامعه، که همیشه از اینکه مردم راجع به اونها چه قضاوتی میکنند، میترسند... براشون آرزوی "آزادی" دارم.