او زاده ی باران بود...
دیروز :
من دخترکی دیدم ،از طایفه ی زنبق.
همسایه ی دنیا بود
با مدرسه خویشی داشت
با یک چمدان مهتاب در خویش سفر میکرد
او ... دوست دریا بود
از عشق نمی ترسید
او زاده ی باران بود
ده سال پس از دیروز :
بلوار ابو عمار، میدان تمدن ها ، بن بست فراموشی
من دخترکی دیدم، از طایفه ی گل بود.
با باد عروسی کرد
و باد شبی او را
با لنچ به عجمان برد
از پنجره می ترسید
از ماه گریزان بود
در سایه فرو می رفت
او ... بیوه ی باران بود
با گریه سفر میکرد
علیرضا میبدی
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی ۱۳۸۶ ساعت ۱۰ ب.ظ توسط مریم خزائلی
|