دیروز :

من دخترکی دیدم ،از طایفه ی زنبق.

همسایه ی دنیا بود

با مدرسه خویشی داشت

با یک چمدان مهتاب در خویش سفر میکرد

او ... دوست دریا بود

از عشق نمی ترسید

او زاده ی باران بود

 

ده سال پس از دیروز :

بلوار ابو عمار، میدان تمدن ها ، بن بست فراموشی

من دخترکی دیدم، از طایفه ی گل بود.

با باد عروسی کرد

و باد شبی او را

با لنچ به عجمان برد

از پنجره می ترسید

از ماه گریزان بود

در سایه فرو می رفت

او ... بیوه ی باران بود

با گریه سفر میکرد

 

علیرضا میبدی