گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است ؟
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور ازین بی خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم ! نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است ؟ گفت این غیر فرشته است وبشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر وزبر خواهم شد گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه ی پر نقش و خیال خیز از این خانه برو نقش ببر هیچ مگو
حضرت مولانا
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۶ ساعت ۱۰ ب.ظ توسط مریم خزائلی
|