دوره ی راهنمایی با آن همه شور و طراوت را به خوبی در ذهن دارم. مدرسه ی من متعلق به دانشگاه صنعتی اصفهان بود و به همین خاطر با بسیاری از فرزندان استادان دانشگاه صنعتی همکلاسی بودم...

دختر شهردار فعلی اصفهان ، یکی از آن همکلاسی ها بود...

به یاد دارم که همیشه پایین ترین نمره کلاس را می آورد و با تمام تلاش و زحمتی که به خرج داد بعد از 2-3 سال در رشته ی  کاردانی مترجمی زبان انگلیسی دانشگاه غیرانتفاعی پذیرفته شد ، معمولا یا خواب بود و یا  دیر سر کلاس حاضر میشد و از آنجایی که خبر های دسته اول توسط ایشان به مدیر و ناظم مدرسه انتقال داده میشد  با کسی میانه ی دوستی نداشت .

اخیرا از دوستان همکلاسی قدیم ام شنیدم که برای ادامه تحصیل به همراه برادرش قصد عظیمت به آمریکا را دارد. پسر ارشد شهردار چند ماه پیش به همراه همسرش به استرالیا مهاجرت کرد و ظاهرا اینک 2 فرزند دیگر ایشان زندگی در آمریکا را بر اینجا ارجح دانسته اند و به عمو و عمو زاده هایشان که همگی سال هاست ساکن آمریکا هستند ، ملحق میشوند...

یک جمعه ی دیگر از راه میرسد. ساعت 2 است و من اخبار ظهرگاهی  را گوش میدهم ، همه با هم یک صدا میگویند : مرگ بر آمریکا...

و من به این فکر میکنم که پس از فارغ التحصیلی آیا شغلی پیدا خواهم کرد ؟

چگونه با این کلاف سردرگم مشکلات دست و پنجه نرم کنم؟

 

          اگر ايران بجز ويران سرا نيست ، من آن ويران سرا را دوسـت دارم