سردمه ؟
خسته ام ؟
خوابم یا بیدار؟

نمیدونم ....
شاید هم دلم هوای آغوش گرم مادرم رو کرده.
خیلی بی تابم...
دلم میخواد باهات حرف بزنم... اما نمیشه .
یه وقت هایی در هیاهوی این دنیا گم میشم ... ترس همه وجودم رو میگیره
درست مثل دوران کودکیم که بین جمعیت یکهو دستم از دست مامان یا بابا جدا میشد.
چه ترس عظیمی بود ... انگار که در این دنیا معلق بین زمین و آسمان رها شده بودم...
گریه میکردم و اشک مجال دیدن و گشتن دنبال مامان و بابا رو بهم نمیداد.
چشمهام رو میبستم ، دستم رو روی چشمم میگذاشتم وتوی دلم میگفتم ... خدایا ! قول میدم که دیگه دست مامان رو ول نکنم... قول میدم. برام پیداش کن.
معمولا مدت زیادی نمیگذشت که دوباره به آغوش مامان و بابا برمیگشتم.
اما هنوز که هنوزه... من فکر میکنم یه چیزی رو ، یه کسی رو گم کرده ام.
شاید باید در طی این سالها از خدا میخواستم که بهم کمک بکنه خودم رو پیدا کنم ... اینجوری شاید هیچ وقت گم نمیشدم.
اما الآن... و درست در این لحظه و شاید بهتره بگم در تمام لحظاتی که آرزوی بودن در کنار تو رو با خودم مرور میکنم همچنان در آروزی پیدا کردن مأمن و پناهدهنده احساساتم و تکیه گاهی برای همه دغده هایم هستم....
و امروز تو در کنار منی...
و من هنوز خود را پیدا نکرده ام.
شاید اینبار در آغوش تو سر به جنون گذاشته و گم شده ام.
ولی این بار نمیترسم... فقط هر از چند گاهی سرم را بلند میکنم ... پلک هایم را به روی این دنیا میگشایم اما دیری نمی پاید که چشم هایم را به روی هر آنچه در آن میگذرد فرو میبندم ... آرامش آغوش تو را با هیچ چیز عوض نخواهم کرد.