نیم ساعتی میشه که از راه رسیدم ...
خسته ام و پر از حرف . شاید هم کمی دلگیر و دلتنگ .
چرا های زیادی توی ذهنم پرسه میزنه ... که شاید از همون حس آشنای حسادت سرچشمه میگیره.
میدونی ... تا امروز و این لحظه هیچ وقت نخواستم و باور نداشتم که آدم ضعیفی هستم...
اما همیشه به این موضوع که تو بهم قدرت و اعتماد به نفس میدی اعتراف کردم و این برای من معنای قشنگ با هم بودنه... اگرچه بشه ازش تعبیر کرد که من ضعیفم .

الان که دارم مینویسم احتمالا تو توی جلسه هستی ... میدونم که خسته ای...
دلم میخواهد بهت گلایه کنم ، سرت داد بزنم ،کمی گریه کنم و با توسل به یک ترفند کودکانه آنقدر توجهت رو به خودم جلب کنم که این حس حسادت رو در خودم برای همیشه خاموش کنم.
اما نمیشه ... نمیخواهم فضای بین من و تو با مسائل پیش پا افتاده آلوده بشه.
خواستم بهت sms بدم و بگم که چقدر کلافه ام ... اما نشد .
واسه همین ه به این صفحه مجازی پناه آوردم....

خدایا ... بهم بفهمون که دارم اشتباه میکنم.
خدایا ....