فرشید و فرشاد، برادان دوقلوی 8 ساله ای بودند که روزها درس میخوانند و شب ها کار میکنند.

 از فرشید پرسیدم : پولهات رو چکار میکنی ؟ به پدرت میدی؟ گفت : نه، میندازم توی قلکم.... یا واسه مدرسه ام خرج میکنم.

گفتم : دوست داری چه کاره بشی؟ گفت نمیدونم اما سال دیگه قراره برم کلاس سوم...

من گفتم : بله، پس که چی؟ چند سال بعدش هم میری دانشگاه... دکتر میشی، شایدم مهندس، یا معلم. نه؟

اون سکوت کرد....

فال میفروختند... دل هایشان پاک، نگاهشان مظلوم اما سرشار از قدرت.

بعد از این گپ کوتاه، ازشون خواهش کردم که عکس یادگاری بگیریم.... گفتن : نه! تو میخوایی اینا رو به شهرداری نشون بدی.

وااای... دنیا رو سرم خراب شد، یه کودک 8 ساله، توی این سرما، با یه بلوز بافتنی سوراخ، با دستان سیاه رنگی که زبری اون نشون میداد رنج کار رو چشیده، صورتی که خستگی رمق از آن ربوده بود، تازه باید نگران این هم باشه که شهرداری اون رو توی این وضعیت نبینه....

سعید اما، حرف زیادی برای گفتن نداشت، نه ! شاید هم داشت.... نای گفتن نداشت. آمد، کنار دوستانش ایستاد به این ترتیب ما چهار تایی توی یه کادر جا  گرفتیم... توی یه کادر، توی یه شهر، زیر یه آسمون.

                             

                              

از راست :  فرشید، فرشاد و سعید

ازشون کلی خواهش کردیم بخندن.... مبینی ؟ من خندیدم، اونها نخندیدن...

کمی بعدتر، یک فروشگاه لوازم ورزشی، یک صندلی ماساژور چند میلیونی، پسری هفت هشت ساله را ماساژ میداد.... شاید او هم خسته بود ! خسته از فروختن فال بود یا حوصلش سر رفته بود از بیکاری؟ نشسته بود روی صندلی ماساژور .... میخندید. او از کودکان کار، از هم سالان فال فروش اش آیا چیزی میدانست؟ نمیدانم ....

 پ ن : تا به حال با کودکان کار زیادی صحبت کرده ام،دوست شدیم با هم . اما خیلی دلم میخواست منم شریک دنیای پاک اونها بشم و باهاشون عکس بگیرم،خدا رو شکر امشب این فرصت نصیبم شد.