|
با تو رفتم، بی تو باز آمدم...
|
|
|
آخ ندا ... ندا ندا، این گونه با چشمان باز مرا نگاه نکن ... آنوقت شانه هایم آنقدر از مسئولیت سنگین میشود که دیگر نمیتوانم چشمانم را به روی این فجایع ببندم، ندا جان ... چشمهایت را ببند و شانه هایم را بیش از این سنگین مکن.
ندا جان، آنگاه که از دهانت خون می امد، چشم های ما دریای اشک بود و بغض فروخفته ی این سالها ترکید و فریاد زد : خدایا ! کجایی؟ نمیبینی ما را؟ خدایا خدایا ...
آمدم اینجا که فریاد بزنم : خواهرم جان داد اما به ذلت تن در نداد
خواهرم خون نریخت اما خون خواهرم ریخت
آمدم بگویم که خواهرم در دستان پدر مرد.... آمدم بگویم که خواهرم آرزوهایی بزرگ داشت...آمدم بگویم که خواهرم که کشته شد سرش به تنش می ارزید... که مثل من دوست داشت روزی موهایش را به دست باد بسپارد ..... که مثل من "فروغ" میخواند و دلش میخواست آزاد زندگی کند و برابر .... و دلش میخواست سرش را بالا بگیرد و بگوید:" ایرانیم".... و دلش میخواست روزی عاشق مردی شود که موهای آشفته دارد ...و دلش میخواست دختری داشته باشد که گیسوانش را ببافد و برایش در گهواره لالایی بخواند.... (حنا از دلش مینویسد) |
|
|
|
| |