تبليغاتX
باران

باران

مینیمالِ یک روز بزرگ

 

یک دقیقه و ۴۸ ثانیه - ژاکت مشکی - آبله مرغون - بوی کله پاچه - مرداد ماه - چراغ قرمز - اشتنباخ - مرغابی - اخراجی ها۲ - آب معدنی - ماشین سبزا  - کلاغ ها - مقرنس - پشمک - شونه - درشکه - غروب - دمپایی پلاستیکی- سنتوری -  مجتمع باران - ۴۰چراغ و  ...

 موسیقی متن ؛  ...

 

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 |

تئاتر خیابانی تنها سهم کودکان خیابانی از روزجهانی کودک

روز جهانی کودک داریم با یه عالمه موسیقی شاد که از تلوزیون پخش میشد اما یه عالمه کودک شاد ... نداریم.

جشن مهرگان داریم اما یه عالمه عاشق نداریم.

چه دنیای پر دروغی ....

دنبال اسمم گشتم ،اینجا نبود ! اما این معنیش این نیست که "مرده" ای به اسم مریم خزائلی نداریم.

دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 |

عاشق شدی منت از صد یار می باید کشید

بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید

من به مرگم راضی ام اما نمی آید عجل

بخت بد بین از عجل هم ناز می باید کشی
دوشنبه هجدهم شهریور 1387 |

زندگی شاد است غمگینش مکن                                  با غم بیهوده سنگینش مکن

قلب چون آینه ات را صاف دار                                        با غیار کینه چرکینش مکن

 



                                                 

جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 |

قهو ه ی تلخ؛ خاطره ی خاک خورده ی روزهای التهابه. روزایی که بین من و تو کیلومترها فاصله بود اما هردومون از غربی ترین مختصات زمان تا شرقی ترین ˏ آن با هم سیر میکردیم، روزایی که جرات نمیکردم اسم کوچیکت رو ازت بپرسم چه رسد به اینکه به تو، با همه ی شیرین زبونیت چشمک بزنم. حالا بیا یه پیک شراب بزنیم به سلامتی این روزا... بیا بنوشیم، بنویسیم، بخسبیم و لذت را در به کاربردن همین ادبیات خودمونی تجربه کنیم، نه در چارچوب حاکم بر ادبیات وب نویسان عصا قورت داده.

- بیا به جای زبان انگلیسی با هم لری حرف بزنیم. اما اگه به جاسوسی متهم شدیم چی؟ پس بیا وقتی برق میره شاهنامه بخونیم تا یادمون نره ما کی بودیم. بعدش میتونیم بریم کف شهر و هرچی کلمه ی زشت هست توی یه دفترچه یادداشت کنیم تا یادمون نره ما از همین مردمیم.
  اما به نظر من بیا بریم صحرا و به جای دود ماشین ها، پشگل ها رو بو کنیم. بعدش تخم مرغ بخوریم با پیاز و بعد به جای مسواک ،آرغ بزنیم. آخه واسه رفتن به صحرا نیاز به ویزا و پرینت حساب بانکی و هزارتا کوفت و زهر مار دیگه نداریم.

 -بریم ...

 

 

 

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 |

این عکس رو یادته ؟

همین یه هفته پیش بود که در ملا عام، فریاد زدم اما تو نشنیدی.

اگرم شنیدی، باورم نکردی.

پس : از این لحظه، در این خونه به روی همه به جز یک نفر بسته است، شاید که باورم کنی.

دوشنبه سی و یکم تیر 1387 |

چرا با این همه عینک هیچکسی ما رو ندید...

چرا با این همه عینک هیچکسی ما رو ندید ....

اولین بار که این شعر رو شنیدم (از کاوه یغمایی) واقعا حس کردم مصداق حال ماست... ما جوون ها. ما که بعد از انقلاب به دنیا اومدیم ... یا اونایی که یک کمی قبل تر به دنیا اومدن و بهشون میگن : بچه های انقلاب !

-          به نظر تو جنگ میشه؟

-          مات و مبهوت نگاش میکنم و میگم ... نمیدونم.

با خودم فکر میکنم اگه جنگ بشه کجا ها رو میزنن؟ کاش باغچه ی پدری در امان بمونه. آخه تنها دلخوشی باباست واسه فراموش کردن رنج این سالها. و البته اون درخت بید مجنون و بیدمشک ای که واسه تولد تو و خودم کاشتم چی؟ اگه جنگ بشه همه چی از هم میپاشه، نه؟ گور بابای دانشگاه و درس. اگه جنگ بشه و خطوط ارتباطی قطع بشن اونوقت من چجوری یه لحظه بی تو طاقت بیارم...

چه بعد از ظهر تلخی ...

این روزها هرجا میشینی، سخن از رفتنه . دوستی از دوست دیگری پرسید : تو کجا میخوای بری ؟ اون یکی گفت : هرجایی غیر از ایران ! توی بهت فرو رفتم ... یعنی واقعا هر جایی غیر از اینجا ؟ پس خاطراتمون چی؟ کوچه هایی که توش شیطنت های بچگی رو روی دیوار حک کردیم. خیابون هایی که کمی بعدتر، وقتی بزرگ شدیم، شد محل قرار های دوستانه و عشقولانه. زاینده رود در روزهای برفی و پاییزی وبهاری ... . یعنی به همین راحتی بریم ؟ و خاطراتمون رو برای لاشخورها باقی بذاریم؟ اونایی که از قدم زدن کنار زاینده رود فقط گیر دادن به دختر، پسرا رو بلدن؟

یه سوال همیشه توی ذهنم بوده، هنوزم هست ... چرا بعضی از ما تا حرف از عشق میاد فوری لبهامون جمع میکنیم و شروع میکنیم به منع کردن ؟ چه اشکال داره آخه؟ لب رو داریم واسه خندیدن، بوسیدن، خوردن و نه واسه پیچیدن نسخه های اخلاقی واسه این و اون. یکی میگه قلب میزنه واسه زنده موندن.. اما آخه مگه من چه گهی ام که بودن و نبودنم توی این دنیا بین 6 میلیارد آدم دیگه فرقی بکنه ؟ من میگم قلبم میتپه نه واسه زنده موندن، واسه دیدن اون... باید اعتراف کنم زیبا ترین لحظه ها رو با اون تجربه کردم. چشم هام برای دیدنش،لب هام برای بوسیدنش ،دستهام پیشکش شونه های خسته اش ،پا هام  برای با اون بودن و کنارش در حاشیه زاینده رود راه رفتن ،مو هام بازیچه ای برای دستهاش که عشق بازی رو تجربه کنن ،نفسهام برای بوییدنش ...

حالا که دارم بیشتر فکر میکنم میبینم، همونا عشق رو دارن از ما میگیرن و به جاش تنفر رو ترویج میدن....

یه وقت هایی یه درد هایی درون آدم هست که نمیدونه بگه یا نه. مثل همین الان، همین لحظه ای که دارم مینویسم ... خسته شدم بسکه احساسم رو فیلتر کردم و تنها مخاطبم دفترچه ی خاطراتم بودم. حالا با خودم میگم مثلا چه فرقی داره اینجا بنویسی یا اونجا ... مهم اینه که هیچ کسی درد دلت رو نمیفهمه و نمیشنوه. وبلاگ من که روزانه 5-6 تا بازدید بیشتر نداره و تازه از این 5-6 تا 3 تاش خودم ام که ببینم خدای نکرده کسی واسم نظر گذاشته ؟! پس بذار واسه دلخوشی هم که شده یه بار اینجا بنویسم از یه چیزایی غیر از محیط زیست و ...

من میخوام امروز فریاد بزنم : عاشقم . به همین سادگی.

آهای ! تو که الان داری این خطوط رو میخونی ... به خدا اگه فقط واسه یه لحظه عشق رو تجربه کرده باشی الان به من حسودیت میشه.

پ ن : همیشه دلم میخواسته واژه ای جایگزین عشق پیدا کنم. حس میکنم واژه ی "عشق" یه جورایی حقوق معنویش رو از دست داده... یه واژه ی اختصاصی، واسه  دل خودم... . از این بی مزه بازی ایی هم که میگن عشق بیشتره یا دوست داشتن ، اصلا خوشم نمیاد. این یه جور بازی با کلماته. بابا آخه عشق که اندازه نداره ... اگه دنبال اندازش هستی پس عاشق نیستی.

حالا واسه اینکه بگم خیلی دوستت دارم از این به بعد میگم : بزغاله ات ام، یوزپلنگ منی...

میگی نه؟ زنگوله ها شاهدن...

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 |

تیتر ندارد

این روزها خیلی منزوی شده ام ... ساده بگویم، از آدم ها میترسم . به اتاقم، به تختم، پناه میبرم. یادم میاد پیارسال همین موقع ها ... چه شر و شوری داشتم... اما این روزا هربار که از خونه بیرون میرم، در هر لبخند زن همسایه، غیبت و در هر دلجویی به اصطلاح دوستان همکلاسی ام، ریا و حسد را میخوانم. و این مرا بیش از پبش به درون فرو میبرد.

 صدای تیر را میشنوم ، گویی کودکان با قهقه بیگانه اند.

جای زخم های پدران را میبینم،  رجال شهر با نیزه به جنگ عاطفه رفته اند.

برای همین است که به اتاقم پناه میبرم. در این چهاردیواری، عروسک هایم هنوز با هم مهربانند. و من به جرم به آغوش کشیدن آنها به نا نجیبی متهم نمیشوم.

 

پ ن : تیتر ندارد. چون همیشه از همون اول تو برام تیتر میزدی ولی الان که دارم اینو مینویسم تو در خوابی ... کاش تو هم عروسکم بودی...

توضیح : شدیدا  معتقدم وبلاگ حریم خصوصی است و نگارنده موظف به پاسخگویی به سوالات مطرح شده در  ذهن خوانندگان نیست. اما از آنجایی که متوجه شدم برخی بازدید کنندگان این وبلاگ به دلیل جستجوی واژه ی "انتظار" به این وبلاگ هدایت شده اند باید عرض کنم که منظور من از عنوان "در انتطار باران" اصلا و ابدا آن منظور "دینی و عقیدتی" آن نیست.

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 |
مریم خزائلی

من: مریم بانو
یه موقعی عدد 9 رو خیلی دوست داشتم، هنوز هم .
یه موقعی عاشق زندگی بودم، هنوز هم .
یه موقعی عکاسی رو دوست داشتم، هنوز هم .
یه موقعی خبرنگار بودم، هنوز هم.
یه موقعی کودک بودم ....، هنوز هم !
هنوز هم، این منم، مریم بانو ... با همان مختصات اما نه در دستگاه مختصات دکارتی.
دستگاهی که محور افقی اش تعریفی برای بینهایت منفی و بینهایت مثبت نداره
و محور عمودی اش، آنقدر بالا نمیره که تالاپی بیافته پایین.
این منم....

deb.baran@yahoo.com

موضوعات

در فکر

در دل

در شهر

در خبرها

کتاب

محیط زیست

دلنوشته ها

مناسبت ها

:::: حقِ "حیات"، "آزادی"، "مالکیت"، "امنیت"، "حقِ پی‌جویی رشد و سعادت" و "حقِ ایستادگی در برابر ستم"، حقوق طبیعی و سلب ناشدنی افراداند. دولت وظیفه دارد از طریق ایجاد و گسترش نهادهای لازم، به نحوی سازمان یافته و مؤثر، این حقوق را مورد حمایت و تضمین قرار دهد.
 

دوستانم

مرد خاکی

سیب و شراب

ریحانه احسانپور

نفیسه حاجاتی

سعیده بقایی

مهرو ملالی

مژگان جمشیدی

شاهین سپنتا

مطالب اخير

زاینده رود، این روزها...

بحران آب در اصفهان

در آستانه ی پروانه شدن

همایش شادی در خانواده

تیشه به ریشه ام میزنند

خرمن رخوت ام رو آتش بزن

اگه رو خاک ما بارون لاله است... / آهنگ

با تو رفتم، بی تو باز آمدم...

پيوند ها

نجات پاسارگاد

هومان خاکپور

All Beyond Animal Needs

آسمانی دیگر

فتوبلاگ در انتظار باران

محمد درویش

دیگر بار

الپر

روز نوشت

مهستی شاهرخی

جمهوری سکوت

پیام آزادی

ایران نامه

یک پزشک

کوروش ضیابری

زنی به طعم خاک

کافه تیتر

انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران

خبرنگار

خبرنگاران صلح

ضد جنگ

دکتر یونس شکرخواه

روزبه میر ابراهیمی

فریاد زیر آب

دکتر یونس شکرخواه

دکتر ناصر کرمی

یک عکاس

فریاد خروشان

مسیح علی نژاد

فریاد خرداد

ایران ما

مهتاب در کویر

روزگار

راه من

آزادی ایران عزیز

استاد ساردین

عنکبوت

مهجاد

تقویم زنانه

روایت

الهه موسوی

طراحی با طبیعت

وقت کشی

عکس های دیجیتالی من

آوای فاخته

امیر اوسط

لحظه

نگار سلیمانی

بامدادی

دلنوشت های یک دوست قدیمی

خانقاه

موسسه تحقیقات جنگل ها مراجع کشور

آیدین فرنگی

محبوبه حسین زاده

سردبیر:خودم

مظنونان

یک دوست (تسنیم)

محسن تیزهوش

شیلا جوانمردی

منا قاسمیان

وقت کشی

نسرین خواجه افضلی

کوروش

فنگ شویی به شیوه ایرانی

کوچه بن بست

صندوقچه

تحصیل در ایتالیا

قالب وبلاگ

امکانات جانبی

RSS 2.0

Design By ParsTheme