|
زاینده رود، این روزها...
|
|
|
این روزها، که قدم می زنم در کنار رود... رودی که بود ....
دلم تنگ می شود برای صدای پای آب
دلم بهانه می گیرد برای بغض پل های تشنه
برای پل هایی که حتا اشک هایشان خاک شکاف خورده ی نالان را سیراب نمی کند .
این روزها، هرجا قدم می زنم، قاب ها رنگ آب را کم دارند و آسمان، دلتنگ عکس خویش است در آینه ی رود.
من، یادگارهای آبی خویش را قاب کرده ام تا یادم نرود شهرم در عطش آب می سوزد. و آدمهایش در حسرت آب، بر کف کویری رود قدم می زنند، به یاد مرغ های مهاجر... تا از یاد نبریم، شهری را که مردمش به زندگی رود، زنده اند...
این عکس ها ... که عکس نیستند فقط، واقعیتی دردناک اند ... گریه ام می اندازند ....



|
|
|
|
| |
|
در آستانه ی پروانه شدن
|
|
|
یک حشره کوچک به نام کرم ابریشم پیله ای به دور خود می تند که هر قدر کرم بزرگتر باشد،اندازه آن پیله نیز بزرگتر است.زمانی که پیله به اندازه کافی بزرگ شود و به رشد کافی برسد به پروانه تبدیل می شود.
می بینی ؟
پروانه، حاصل گذر از یک دوره انزوا و در خود تنیدن است ... کرم ابریشم، بعد از رسید به رشد کافی، پرواز را محقق میکند ... پرواز که آرزوی انسان است !!
چه فرمول ساده ای .... پرواز در یک قدمی ماست .... فقط کافیه به رشد کافی برسیم، همین !
نکته ی جالب تر اینجاست که درخشش كرم هاي شب تاب براي جفت يابي نيست بلكه وسيله اي است براي فراري دادن مهاجمان و يا حشرات مزاحمي كه به قلمروي آنها تجاوز كرده اند !
می بینی؟
کرم شب تاب، حشرات مزاحمش رو نمیکشه، به اون ها حمله نمیکنه،خون شون رو نمیریزه، بلکه در نهایت زیبایی، در نهایت بلند نظری برای دفاع از خودش، می درخشه ! از خودش دفاع میکنه بدون اینکه برادر کشی کنه .... و شاید برای همین اخلاق خوبش هستش که " رفیق آسمونی" بعد از یک دوره در خود تنیدن، " پرواز" رو ، پاداشی برای کرم ابریشم قرار میده. کِرمی که دیگه کرم نیست، خزنده نیست ... بلکه یه پرنده است، با بال هایی زیبا ....
این جاست که سهراب میگه : و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون....
دوستان تلاشگر من .... ما الآن، در حال "درخشش" ایم ... پرواز در یک قدمی است.
|
|
جمعه بیست و سوم مرداد 1388
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
من از مرگ هم وطنانم گریه ام میگیرد....
همین./
اینجا را بخوانید.
|
|
|
|
| |
|
خرمن رخوت ام رو آتش بزن
|
|
|
یک وقت هایی دلم چیزهایی را میخواهد... چیزهایی که داشتن آن ها را حق مسلم خودم میدانم . داشتن آزادی و ... را میتوان در شمار این چیزها آورد اما دیگر خیلی کلیشه ای شده... همه مان آزادی میخواهیم... پس آن چیز دگر که من میخواهم چیست...؟
خواننده ی ثابت این وبلاگ ام... نزدیک به دو سال است... وبلاگی که فقط وبلاگ نیست... لمس زندگی است. لمس عشق... در این وانفسای بی مهری آدم ها... دیدن عشقبازی این دو، آن چنان مرا به وجد می آورد که با خودم فکر میکنم : هنوز هم میتوان امیدوار بود به وجود یک عشق جاودانه.
آن روزها... آن ماه های گذشته را میگویم... آن روزها که آن عشق روی دستانم جان داد، با چه حسرتی میخواندم این صفحه ها را... آن چنان منقلب میشدم که با شور و هیجان دست به قلم میبردم.
راستش را بخواهید، اعتراف سختی است... آن هم در اینجا... اما خواستم بگویم به چنین عشقی حسادت کردم... آن چه دلم میخواهد هم ... همین است، چنین عشقی./
و خوب میدانم چنین عشقی پیدا نمیشود، متولد میشود... پس به دنبال پیدا کردنش نیستم، در تلاش برای آفرینش ام.
پ ن۱ : به خوبی میدانم که حق اوست که نخواهد نظرم را بداند. اما اینجا... این را ... نوشتم تا آن دیگری بداند، حالم چگونه است این روزها ...
پ ن۲ : عنوان مطلب برگرفته از یکی از ترانه های گوگوش است... که درست یادم نیستش اما مضمونی شبیه همین را داشت.
پ ن ۳: این حق مسلم ، برای من ... انرژی اتمی نیست قطعا. |
|
|
|
| |
|
اگه رو خاک ما بارون لاله است... / آهنگ
|
|
|
این روزها، نمیتونم هیچ رنگی جز مشکی بپوشم... دست خودم هم نیست. هیچ آهنگی هم حال و هوام رو عوض نمیکنه... به این آهنگ برخوردم، از احسان خواجه امیری... برای مردم غزه خونده... من که غزه رو ندیدم اما نمیدونم چرا با فضای این روزهای ما سازگاری زیادی داره؟ نکنه اوضاع ما و اونها اینقدر به هم شبیه؟
شقایق کینه تو قلبش نداره
ولی با دشمنش سازش نداره
آره کوتاه عمرش زیر رگبار
آخه گل طاقت ترکش نداره
دلیله موندنش تو قلبا اینه
که خونش تو رگه این سرزمینه
هزارون ساله که قصش تو عالم
داره گل میکنه سینه به سینه
شقایق کینه تو قلبش نداره
ولی با دشمنش سازش نداره
آره کوتاه عمرش زیر رگبار
آخه گل طاقت ترکش نداره
نمیشه عطر صحرا رو بگیرن
نمیشه موج دریا رو بگیرن
از اونا که بشم عادت نکردن
نمیشه شوق فردا رو بگیرن
اگه دنیا مثله زندون لاله است
اگه رو خاکه ما بارون لاله است
اگه خون ابروی این دیاره
شقایق خواهر همخون لاله است
اگه خون ابروی این دیاره
شقایق خواهر همخون لاله است |
|
|
|
| |
|
با تو رفتم، بی تو باز آمدم...
|
|
|
آخ ندا ... ندا ندا، این گونه با چشمان باز مرا نگاه نکن ... آنوقت شانه هایم آنقدر از مسئولیت سنگین میشود که دیگر نمیتوانم چشمانم را به روی این فجایع ببندم، ندا جان ... چشمهایت را ببند و شانه هایم را بیش از این سنگین مکن.
ندا جان، آنگاه که از دهانت خون می امد، چشم های ما دریای اشک بود و بغض فروخفته ی این سالها ترکید و فریاد زد : خدایا ! کجایی؟ نمیبینی ما را؟ خدایا خدایا ...
آمدم اینجا که فریاد بزنم : خواهرم جان داد اما به ذلت تن در نداد
خواهرم خون نریخت اما خون خواهرم ریخت
آمدم بگویم که خواهرم در دستان پدر مرد.... آمدم بگویم که خواهرم آرزوهایی بزرگ داشت...آمدم بگویم که خواهرم که کشته شد سرش به تنش می ارزید... که مثل من دوست داشت روزی موهایش را به دست باد بسپارد ..... که مثل من "فروغ" میخواند و دلش میخواست آزاد زندگی کند و برابر .... و دلش میخواست سرش را بالا بگیرد و بگوید:" ایرانیم".... و دلش میخواست روزی عاشق مردی شود که موهای آشفته دارد ...و دلش میخواست دختری داشته باشد که گیسوانش را ببافد و برایش در گهواره لالایی بخواند.... (حنا از دلش مینویسد) |
|
|
|
| |
|
این اشک...
|
|
|
این اشک در سوگ هموطنان شهید راه آزادی نیست، چراکه شهید آزاده است.
این اشک در نتیجه تلخی کام مان نیست ، چراکه کاممان این شب جمعه جلوی مساجد و تکایا با خرمای نثار روح رفتگان شیرین شد.
این اشک بخاطر ترس از باتوم های او نیست، چراکه جز خدا از هیچ کس نهراسیم.
این اشک از سر غم نیست، چراکه ازین اتحاد شاد ام.
هان ... !!! آگاه باشید و بدانید که این چشم به خود اشک نخواهد دید. این دل به خود غم نخواهد دید.
این اشک، از گازهای اشک آور است ....همین و بس.
پ ن : من زنم، من قوی ام .... من امید دارم. |
|
پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388
|
|
|
|
| |
|
ما به جام جهانی رفتیم !
|
|
|
این نوشتار خطاب به آن دسته از افرادی است که حضور معترضانه ایرانیان در تمام شهرهای ایران و حتا دیگر کشورها را کمتر از تعداد آراء یک صندوق رای دانستند و در پاسخ به هر سوالی، وضعیت موجود را به یک بازی فوتبال تشریح کردند.
میخواهم بگویم :
اگر منظورتان از تشبیه اوضاع موجود به بازی فوتبال این است که ما مثل تیم ملی فوتبال ایران، بی برنامه و ناموفق عمل کردیم باید بگویم که اتفاقا ما هدفمند عمل کردیم و میدانستیم از رأی دادن چه میخواهیم. اگر بخواهیم تشبیه ایشان به بازی فوتبال را ارج بنهیم و بخواهیم در همان چارچوب و با همان ادبیات عامی و غیر سیاسی با ایشان صحبت کنیم باید بگویم: اتفاقا این تیم فوتبال که شما از آن حرف میزنید به جام جهانی راه یافت....
در اینجا ببینید که زاینده رود، که اتفاقا این روزها از بی "باران" ی خشک شده است، چه روزی را به خود دید. |
|
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388
|
|
|
|
| |
|
روزگار غریبیست نازنین...
|
|
|
دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت می دارم دل ات را می بویند روزگار غریبی ست نازنین و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند .
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر فروزان می دارند به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین آن که بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است . نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر با کنده وساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند و ترانه ها را بر دهان . شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد کباب قناری بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریب ست، نازنین ابلیس پیروزْ مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
|
|
|
|
| |
|
مینیمالِ یک روز بزرگ
|
|
|
یک دقیقه و ۴۸ ثانیه - ژاکت مشکی - آبله مرغون - بوی کله پاچه - مرداد ماه - چراغ قرمز - اشتنباخ - مرغابی - اخراجی ها۲ - آب معدنی - ماشین سبزا - کلاغ ها - مقرنس - پشمک - شونه - درشکه - غروب - دمپایی پلاستیکی- سنتوری - مجتمع باران - ۴۰چراغ و ...
موسیقی متن ؛ ...
|
|
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
|
|
|
|
| |