بالاخره اون روز هم رسید... روز فارغ التحصیلی.
برای من که نه به رشتم علاقه ای داشتم و نه به دانشگاهی که در اون درس میخوندم فارغ التحصیلی یه آرزو شده بود اما به هر سختی بود تموم شد
تمام کتابا و جزوه ها رو جمع کردم مجموعا شد 4 تا کارتن !
جمع و جور کردن همه ی اینا میتونست توی یکی دو ساعت انجام بشه اما نشد که بشه... سه روز طول کشید. هر کدوم از جزوه ها رو که میدیدم خاطرات یه ترم زنده میشد... شب های امتحان، ساعت های پر اضطرابی که منتظر اعلام نمره ها بودی.... روزهای پر دردسر ثبت نام و انتخاب واحد. استاد های بد اخلاق و بد قلق و استادهای خوش اخلاقی که تک تک محبت هاشون توی ذهنم حک شده ... دوستان خوبم، اردو هایی که رفتیم، دعوا هایی که کردیم، سینما رفتن بین کلاس ریاضی 2 و معادلات دیفرانسیل!، مشروطی، حذف ماده 35، تریا دانشگاه و آهنگای مسخره اش و نهار های بدمزه و غیر بهداشتیش که پاتوق ساعت های بیکاری بود و جون میداد واسه درددل کردن...
شب هایی که به انگیزه "میسد کال" دوستان بیدار میموندیم و توی رو دربایستی همدیگه تا صبح میسد میزدیم، غافل ازینکه هم من خواب بودم، هم اون ! یادش به خیر...
همه ی این صحنه ها با دیدن هر جزوه توی ذهنم زنده میشد و منو به دنیایی میبرد که 4 سال توش زندگی میکردم و وقتی به این فکر میکنم که چرا واسه تموم شدن این دوران لحظه شماری میکردم از خودم تعجب میکنم...
محیط دانشگاه، خصوصا دانشگاه ما، محیط محدودی بود... فضا برای انجام کارای فوق برنامه ای که بهشون علاقمند بودم مساعد نبود و برای من و اون دسته از دوستام که نمیتونستیم و نمیخواستیم مغلوب محیط تک بعدی دانشگاه بشیم درس خوندن و در عین حال رسیدگی به کارا سخت بود.
دوستان خوبی که طی این مدت پیدا کردم به من کمک کردند تا از تک تک لحظاتم لذت ببرم و محیط خشک و رسمی دانشگاه رو برام به محیط مطلوب تبدیل بشه.
راه اندازی "لینک نامه"، که در واقع خبرنامه داخلی گروه کامپیوتر بود، ایده نو و تازه ای بود که با همراهی دوستای گلم، الناز و مریم، به محبوبترین تریبون بچه های گروه تبدیل شد، جایی برای گفتن نا گفته ها ... تجربه ی 2 سالشرکت در همایش روزنامه نگاران غیر حرفه ای رو هم که بذاری کنارش میشه " خاطره" ! سعیده بقایی، دوست خوب و با تجربم، هم توی اینکار بهمون لطف و کمک زیادی کرد.
"کانون زیست محیطی صدای زمین" که به پیشنهاد، همت و تلاش سپهر سلیمی آغاز به کار کرد و اگرچه اونطوری که هدفمون بود پیشرفت نکرد اما جای خالی محیط زیست رو در دانشگاه پر کرد و وجدان ما رو هم راحت.
نمیدونم... این چه حسیه؟ میدونم که دیگه بر نمیگرده، نه اون روزا، نه این حس . یه حسیه مخصوص همین روزها... این روزای استثنائی. یادآوری خاطرات با چاشنی اشک و خنده.
برای از دست رفتن این لحظه ها، برای از دست دادن این دوستها نگرانم، نگران ...
پی نوشت ۱ : ادامه حرفهام رو در خصوص فارغ التحصیلی توی پست های بعدی خواهم نوشت... اگه بتونم به این سکوت لعنتی که بهم غالب شده، پیروز بشم...
پ ن ۲ : دوست دارم این گل
رو به دوستم، الناز، تقدیم کنم... دوستی که زیاد اذیتش کردم اما همه جوره باهام راه اومد... توی روزای سخت و خاطرات تلخی که از دانشگاه به جا موند واسم رفیق بود، واسش رفیق بودم...
پ ن ۳ : این آهنگه آخر منو دیوونه میکنه : " اون روزها ما دلی داشتیم عشقی و دلبری داشتیم ... "