وقتی دلم میگیره این آهنگ رو گوش میکنم.... ساعتها، بی وقفه. دلم میگیره وقتی زنی فرزند در بغل رو کنار خیابون میبینم، دست تکون میده تا سوارش کنم، لحظه ای مکث میکنم، میترسم اعتماد کنم .... تیتر صفحات حوادث روزنامه ها توی ذهنم پررنگ میشه . درست همون لحظه است که دلم میگیره و به جای اینکه سرم رو از شدت شرم و ناراحتی بکوبم به دیوار، خشم ام رو با فشردن پدال گاز خالی میکنم تا هرچه زودتر این کار زشتم رو فراموش کنم.
من از اون کوچه عبور میکنم و با خودم فکر میکنم حتما چقدر دل یک زن رو، انسانی از جنس خودم، شکوندم ؟ و اون بچه چی؟ وقتی بزرگ شد، گذشت و کمک به همنوع رو از کی یاد خواهد گرفت؟ از آدم های پستی مثل من؟
یه روز رفتیم خانه سالمندان، عید دیدنی. مرد بزرگواری اونجا بود .... مهربون و در عین حال مغرور. میگفت به انتخاب خودش به سرای سالمندان اومده اما من باور نکردم. بهش قول دادم زود به زود بهش سر بزنم. اما الان 5 ماه گذشته و من این کار رو نکردم.
چقدر من پست ام ...
راه میرم و هزاران مورچه رو زیر پام له میکنم. و اصلا به این فکر نکرده بودم که مورچه ی عاشقی یا معشوقی شاید داره له میشه زیر پاهای بیرحم من ... اما عشقشون چی؟ عشق هم با له شدن مورچه ی عاشق، له میشه؟ کاش به جای زمزمه ی بیرحمانه ی آدمها، فریاد مورچه ها رو میشنیدم. کاش مرگ ماهی ها رو نمیدیدم.
کاش دیروز ... اون نوزاد 10 روزه که در پلاستیک پیچیده شده بود و در جوی آبی، در حاشیه زاینده رود، حوالی سینما قدس، رها شده بود رو ندیده بودم. اون نوزاد، زنده بود. از مرگ مورچه ها و ماهی ها ناراحتم اما ایکاش اون نوزاد زنده نمی موند. زنده موند که چی بشه؟ تا در آینده ای نه چندان دور قربانی وحشی گری ها و بی مهری ها و ... جامعه بشه؟ زنده موند تا بره پرورشگاه؟ با خودم فکر میکنم وقتی 18 ساله شد، چی میشه؟ میتونه دانشجو باشه یا شاید هم یک انگل برای جامعه، جامعه ای که به کوچکترین اصول اخلاقی پایبند نیست...
توی این جامعه ی بی اخلاق، من هم اضافی ام ... اما مورچه ها نه، چون عاشقند. پرنده ها نه ، حتی اگه آنفولانزا داشته باشن. ماهی ها هم نه حتی اگه به جیوه آلوده باشن.
این منم که اضافی ام، من بی اخلاق.