چرا با این همه عینک هیچکسی ما رو ندید ....
اولین بار که این شعر رو شنیدم (از کاوه یغمایی) واقعا حس کردم مصداق حال ماست... ما جوون ها. ما که بعد از انقلاب به دنیا اومدیم ... یا اونایی که یک کمی قبل تر به دنیا اومدن و بهشون میگن : بچه های انقلاب !
- به نظر تو جنگ میشه؟
- مات و مبهوت نگاش میکنم و میگم ... نمیدونم.
با خودم فکر میکنم اگه جنگ بشه کجا ها رو میزنن؟ کاش باغچه ی پدری در امان بمونه. آخه تنها دلخوشی باباست واسه فراموش کردن رنج این سالها. و البته اون درخت بید مجنون و بیدمشک ای که واسه تولد تو و خودم کاشتم چی؟ اگه جنگ بشه همه چی از هم میپاشه، نه؟ گور بابای دانشگاه و درس. اگه جنگ بشه و خطوط ارتباطی قطع بشن اونوقت من چجوری یه لحظه بی تو طاقت بیارم...
چه بعد از ظهر تلخی ...
این روزها هرجا میشینی، سخن از رفتنه . دوستی از دوست دیگری پرسید : تو کجا میخوای بری ؟ اون یکی گفت : هرجایی غیر از ایران ! توی بهت فرو رفتم ... یعنی واقعا هر جایی غیر از اینجا ؟ پس خاطراتمون چی؟ کوچه هایی که توش شیطنت های بچگی رو روی دیوار حک کردیم. خیابون هایی که کمی بعدتر، وقتی بزرگ شدیم، شد محل قرار های دوستانه و عشقولانه. زاینده رود در روزهای برفی و پاییزی وبهاری ... . یعنی به همین راحتی بریم ؟ و خاطراتمون رو برای لاشخورها باقی بذاریم؟ اونایی که از قدم زدن کنار زاینده رود فقط گیر دادن به دختر، پسرا رو بلدن؟
یه سوال همیشه توی ذهنم بوده، هنوزم هست ... چرا بعضی از ما تا حرف از عشق میاد فوری لبهامون جمع میکنیم و شروع میکنیم به منع کردن ؟ چه اشکال داره آخه؟ لب رو داریم واسه خندیدن، بوسیدن، خوردن و نه واسه پیچیدن نسخه های اخلاقی واسه این و اون. یکی میگه قلب میزنه واسه زنده موندن.. اما آخه مگه من چه گهی ام که بودن و نبودنم توی این دنیا بین 6 میلیارد آدم دیگه فرقی بکنه ؟ من میگم قلبم میتپه نه واسه زنده موندن، واسه دیدن اون... باید اعتراف کنم زیبا ترین لحظه ها رو با اون تجربه کردم. چشم هام برای دیدنش،لب هام برای بوسیدنش ،دستهام پیشکش شونه های خسته اش ،پا هام برای با اون بودن و کنارش در حاشیه زاینده رود راه رفتن ،مو هام بازیچه ای برای دستهاش که عشق بازی رو تجربه کنن ،نفسهام برای بوییدنش ...
حالا که دارم بیشتر فکر میکنم میبینم، همونا عشق رو دارن از ما میگیرن و به جاش تنفر رو ترویج میدن....
یه وقت هایی یه درد هایی درون آدم هست که نمیدونه بگه یا نه. مثل همین الان، همین لحظه ای که دارم مینویسم ... خسته شدم بسکه احساسم رو فیلتر کردم و تنها مخاطبم دفترچه ی خاطراتم بودم. حالا با خودم میگم مثلا چه فرقی داره اینجا بنویسی یا اونجا ... مهم اینه که هیچ کسی درد دلت رو نمیفهمه و نمیشنوه. وبلاگ من که روزانه 5-6 تا بازدید بیشتر نداره و تازه از این 5-6 تا 3 تاش خودم ام که ببینم خدای نکرده کسی واسم نظر گذاشته ؟! پس بذار واسه دلخوشی هم که شده یه بار اینجا بنویسم از یه چیزایی غیر از محیط زیست و ...
من میخوام امروز فریاد بزنم : عاشقم . به همین سادگی.
آهای ! تو که الان داری این خطوط رو میخونی ... به خدا اگه فقط واسه یه لحظه عشق رو تجربه کرده باشی الان به من حسودیت میشه.
پ ن : همیشه دلم میخواسته واژه ای جایگزین عشق پیدا کنم. حس میکنم واژه ی "عشق" یه جورایی حقوق معنویش رو از دست داده... یه واژه ی اختصاصی، واسه دل خودم... . از این بی مزه بازی ایی هم که میگن عشق بیشتره یا دوست داشتن ، اصلا خوشم نمیاد. این یه جور بازی با کلماته. بابا آخه عشق که اندازه نداره ... اگه دنبال اندازش هستی پس عاشق نیستی.
حالا واسه اینکه بگم خیلی دوستت دارم از این به بعد میگم : بزغاله ات ام، یوزپلنگ منی...
میگی نه؟ زنگوله ها شاهدن...