از وقتی به یاد دارم .... از اولین روزی که رفتم کلاس اول همیشه میگفتن : مدرسه خانه ی دوم ماست ...
این جمله در ذهن من به یک الگو تبدیل شد به این معنی که با قرار گرفتن در محیط های اجتماعی و جاهایی مثل مدرسه و دانشگاه که فرصت بروز توانمندی هامون رو پیدا خواهیم کرد و با احترام به فوانین آن جامعه به اوج شکوفایی خواهیم رسید.
امروز که به گذشته نگاه میکنم می بینم با اینکه من کلاً فردی اجتماعی و فعال بودم و همیشه در هر فعالیت گروهی به نوعی شرکت داشته ام اما مکاه هایی که بشود توانایی ها و علایق ام را بروز دهم بسیار اندک و محدود بود...
NGOها مکان هایی برای به خود رسیدن هستن ... حداقل تجربه ی عضویت من در انجمن حمایت از حیوانات این طور به من ثابت کرد... راستش را بخواهید من از ابتدای عضویت ام در این انجمن هیچ انگیزه ی خاصی را در زمینه ی حمایت از حیوانات یا محیط زیست دنبال نمی کردم! و صرفاً به دلیل علاقه ی شدیدم به کارهای گروهی عضو این NGO شدم و خوشبختانه بعد از مدتی با دیدن صداقت بچه ها در انجام کارها و پشتکار و همتشان من هم به مجموعه ی اعضای فعال پیوستم...
حال هدفم از گفتن این حرف ها این بود که بگویم : برای من آن فضا باعث آن چنان رشد و ترقی ای شد که در عرض یک سال به خیلی از اهداف و آروز هایی که در دوران نوجوانی در ذهنم پرورانده بودم رسیدم از جمله خبرنگاری. که رسیدن به این عزت نفس اجتماعی را تا حد زیادی مدیون این فضا هستم.
ای از این فضا محروم شده ایم NGO ها بی جا و مکان شدند امروز من و بسیاری دیگر از دوستان NGOاما بارها با خود میگویم : من و هم سن و سالانم که جایی برای تفریح و مکانی برای حرف زدن و تعامل با دیگران نداشتیم و نداریم پس سهم ما از تجربه ی دوران جوانی چیست ؟ شاید سهم ما تنها فکر و نگرانی در مورد آینده ای مبهم باشد ؟ یا افسردگی شدید روحی که این روزها گریبان گیر بسیار از ما شده است ؟ ترس از بیکاری و عدم امنیت شغلی؟ یا فکر چه کنم چه کنم های فردا ؟ به جرئت میتوانم ادعا کنم که بسیاری از ما در برآورده کردن نیاز های اولیه ی اجتماعی مان هم نا توان هستیم چون هیچ گاه آنطور که باید فرصت بروز خویشتن، فرصت حق طلبی و ... نیافته ایم. ما حتی تعریفی از جهان بینی خود هم نداریم ... حتی نمیدانیم دقیقاً از زندگی چه می خواهیم ؟ شاید چون هیچ گاه آن چنان که باید ذهن خود را از باید ها و نباید های بی مفهومی که ما را اسیر خود کرده رها و آزاد نیافته ایم. در سنینی که میتوانست اوج خلاقیت و نو اندیشی ما باشد ترس از بیان افکار سایه ی سنگینی بر قوه ی خلاقیت ما انداخت
به عقیده ی من در خوشبینانه ترین حالت یک جوان از صبح تا شب یا پای اینترنت هستش یا مشغول ورق زدن روزنامه و احیاناً هر از چند گاهی کتابی خاص که اورا چند روزی سرگرم کند... و در غیر این صورت چه بسا که فشار های روحی از یک طرف و تلاش برای پر کردن وقت به هر نحوی او را مجبور به تن دادن به هر کاری به اسم تفریح میکنه.
وقتی تلوزیون را روشن میکنی تعدادی روانکاو و متخصص آسیب های اجتماعی دور هم نشستند و مدام تکرا میکنند : چند تا مرکز نگهداری دختران فراری درست کردیم ، 100 نفر معتاد رو از سطح شهر جمع کردیم ...
اما هیچ کدومشون هیچ وقت نگفتن چرا فلان جوون که سال سوم دانشگاه سراسری بود معتاد شده ؟ چرا اون دختره از خونه فرار کرده ؟ چرا کودکان کار داریم ؟ چرا گسترش ایدز در ایران داره بیداد میکنه ؟ چرا اصلاً یک نفر دزد شد ؟ چرا یک نفر قاتل شد ؟
هیچ وقت به این موضوع اشاره نمیکنن که همه ی این آدم های به تعبیر خودشون خلافکار و فاسد که دارن توی این شهر زندگی میکنن از کجا اومدن ؟ چی شد که اینجوری شدن ؟ آیا امکانات برای بهتر بودن از اینی که هستن واسشون مهیا بود و به این راه کشیده شدن ؟ مگه همه ی اون هایی که امروز به اینجا رسیدن از اول جانی و خلافکار بودن ؟ این بستر ها چگونه مهیا شد و شرایط چه طوری دست به دست هم داد تا امروز جامعه ی ما به این وضعیت اسفناک برسه ؟
نه ! به خدا نه ! اون ها هم از اول میتونستن به جای دزد دکتر بشن . اما چی شد که نشدن ؟ همه ی اونها در همین جامعه بزرگ شدن با این تفاوت که یه نفر نون شب نداره بخوره و 6 ماه بیکار بوده و اجاره خونش عقب افتاده و بچه اش هزار تا توقع ازش داره و ... و در نهایت مجبور به دزدی یا تن فروشی یا ... میشه.
آقایون ! خانوم ها ! ما خودمون مقصریم. شما رو به خدا بیاین برای یک بار هم که شده انگشت اشارمون رو به طرف خودمون بگیریم ....
لینک مرتبط : خودسوزی جوان ایرانی در آلمان
لینک امروز :
۱- گزارش ایسنا از وضعیت سازمان های غیر دولتی در اصفهان
۲-صنایعی که نفس اصفهان را می برند.