|
وای باران...
|
|
|
وایِ باران ...
باران
شیشه ی پنجره را باران شست.
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران...
باران
پر مرغان نگاهم را شست.
خواب رویای فراموشیهاست!
خواب را در یابم
که در آن دولت خاموشیهاست.
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم
و ندایی که به من می گوید:
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار
اندکی صبر
سحر نزدیک است
|
|
|
|
| |