|
در انتظار باران ...
|
|
|

خوشا به حال باد که بی مهابا در هر عبور با هر تک درختی در می آمیزد
خوشا به حال آسمان که تمام ستارگان را در آغوش میگیرد
و چه صبری دارد تاریکی شب که نظاره گر این هم آغوشی هاست
گو اینکه دل آسمان و باد هر دو تاب این درهم پیچیدن ها را ندارند
باران می بارد
برگ میریزد
و باز ...
این شب است که زبان از پی گفتار نمی گشاید
وای .. که چه صبری دارد این شب
و چقدر من امشب بی تابم
و سهم من جز لمس اجباری هجوم تاریکی این شب و پیوسته ماندن در انتظار باران ، چیزی نیست ...
|
|
|
|
| |
|
برای دیدن باران باید عاشق قطره ها بود ...
|
|
|
چقدر زمان زودر میگذره .... سه روز انتظار برای امروز و امروز در یک چشم به هم زدن گذشت.
سال 2006 هم گذشت با تمام رخدادهای سیاسی درخور تأملش. خبرهای سیاسی داخلی و خارجی که این روزها و تنها بعد از گذشت تنها ده روز از سال نو میلادی به گوش میرسه ، شاید میخواهد بهمون بگه که باید واسه سال پر ماجرایی خودمون رو آماده بکنیم.... پیش بینی کردن وقایع از عهده من خارجه اما گاهی اوقات نگرانم میکنه .
سالی که با اعدام صدام حسین شروع شد و اگرچه خوشحالی خیلی ها رو به دنبال داشت اما برای من تنها آهی از ته دل باقی گذاشت. اگرچه در اثبات جنایت هایی که او انجام داده بود تردیدی نیست اما به عقیده من مرگ هر انسانی آن هم به شیوه اعدام ناراحت کننده است. خصوصا که فکر میکنم بهتر بود بعد از بررسی همه پرونده های او و اقدامات جنایت کارانه اش طی این سالها باز صحنه محو میشد. در تمام این سالها صدام برایم نمادی از یک انسان دیکتاتور و بی رحم بود... اگرچه صدام رفت اما هنوز هم با شنیدن واژه دیکتاتور تصویر افراد دیگری در ذهنم نقش میبندد آن چنان که آرزو میکنم ... بگذریم !!! از یکطرف قوت گرفتن صحبت تحریم اقتصادی ایران و نزدیک شدن به پایان فرصت 60 روزه اش و از طرف دیگه زمزمه های حمله نظامی و ... . -سقوط 10 دلاری قیمت نفت و تأثیرش روی بودجه ای که به تازگی بسته شده ... -تکذیب یا تأیید حضور آقای رحیم مشاعی در یک مجلس رقص در ترکیه ... -بلاتکلیفی دانشجویان ستاره دار... -سفر استانی احمدی نژاد ، این بار به استان خوزستان و همان شعار های همیشگی بی آنکه حتی ذره ای تأمل وتفکر در پس آن خوابیده باشد...
علاوه بر همه اینها فاجعه های زیست محیطی که داره توی کشور اتفاق میافته و روز به روز بر شدتش افزوده میشه من رو بیش از هر چیز دیگری متأثر میکنه... چقدر حیف و صد افسوس که خبر رسید صفحه محیط زیست روزنامه آینده نو هم در آستانه تعطیلی هست یا اینکه روزهای خاصی در هفته چاپ خواهد شد... تو بهم گفتی توی کشوری که مردمش گرسنه اند مسئولین یک روزنامه بیشتر به جنبه اقتصادی یک روزنامه توجه میکنند تا بعد فرهنگی آن ، اما من میگم ... درسته که وضعیت اقتصادی و رفاهی عموم مردم خیلی خوب نیست اما هر چیزی بهایی داره و برای فرهنگ سازی باید اون بها رو پرداخت کرد. در همین گیر و دار آقایان ن نمیدونم دنیا در حال عوض شدنه یا من تازه توی این دنیا پا گذاشتم ؟؟! به هر حال کم کم دارم به این نتیجه میرسم که خیلی بیشتر از اونی که فکر میکردم باید در تصمیم و اهداف و کارها و تلاشهایم ، مصمم و قوی باشم. آره .. تو درست میگفتی ... ما باید قوی باشیم ، میخواهم به پیشواز پیروزی بروم ...میخواهم پر قدرت تا آخرش کنارت بایستم... .
|
|
|
|
| |
|
در کنار تو ...
|
|
|
با هم حرف زدیم بی حوصله بودم و تو مثل همیشه حرف دلم رو از صدایم خوندی... البته این اصلا دور از انتظار نیست ، آخه تو من رو بزرگ کردی ... هم دلم میخواست باهات کلنجار برم و هم دلیلی واسه اینکار نداشتم. یه وقت هایی آدم دلش میخواد بی بهونه به همه چیز گیر بده اما به نظر من فقط آدم هایی این فرصت نصیبشون میشه که آن کسی که باهاش همدم میشن با صبر و حوصله تمام مثل یک کاسه آب از گلایه ها ها سرریز بشه اما به دل نگیره . و تو ... مثل همیشه همدم بی همتای من شدی... نمیدونم وقتی این خطوط رو میخونی توی دلت چی بهم میگی؟ شاید همون فحش همیشگی... !!! همونی که فقط بین من و تو ... بین ما ِ . نمیدونم چرا چند روزیه که نمیتونم حرفم رو بهت بزنم ... نمیتونم به زبون بیارم... شاید دارم یه بحران رو طی میکنم.
|
|
|
|
| |
|
در انتظار تو ...
|
|
|
نیم ساعتی میشه که از راه رسیدم ... خسته ام و پر از حرف . شاید هم کمی دلگیر و دلتنگ . چرا های زیادی توی ذهنم پرسه میزنه ... که شاید از همون حس آشنای حسادت سرچشمه میگیره. میدونی ... تا امروز و این لحظه هیچ وقت نخواستم و باور نداشتم که آدم ضعیفی هستم... اما همیشه به این موضوع که تو بهم قدرت و اعتماد به نفس میدی اعتراف کردم و این برای من معنای قشنگ با هم بودنه... اگرچه بشه ازش تعبیر کرد که من ضعیفم .
الان که دارم مینویسم احتمالا تو توی جلسه هستی ... میدونم که خسته ای... دلم میخواهد بهت گلایه کنم ، سرت داد بزنم ،کمی گریه کنم و با توسل به یک ترفند کودکانه آنقدر توجهت رو به خودم جلب کنم که این حس حسادت رو در خودم برای همیشه خاموش کنم. اما نمیشه ... نمیخواهم فضای بین من و تو با مسائل پیش پا افتاده آلوده بشه. خواستم بهت sms بدم و بگم که چقدر کلافه ام ... اما نشد . واسه همین ه به این صفحه مجازی پناه آوردم....
خدایا ... بهم بفهمون که دارم اشتباه میکنم. خدایا ....
|
|
|
|
| |
|
در انتظار باران ...
|
|
|
سردمه ؟ خسته ام ؟ خوابم یا بیدار؟
نمیدونم .... شاید هم دلم هوای آغوش گرم مادرم رو کرده. خیلی بی تابم... دلم میخواد باهات حرف بزنم... اما نمیشه . یه وقت هایی در هیاهوی این دنیا گم میشم ... ترس همه وجودم رو میگیره درست مثل دوران کودکیم که بین جمعیت یکهو دستم از دست مامان یا بابا جدا میشد. چه ترس عظیمی بود ... انگار که در این دنیا معلق بین زمین و آسمان رها شده بودم... گریه میکردم و اشک مجال دیدن و گشتن دنبال مامان و بابا رو بهم نمیداد. چشمهام رو میبستم ، دستم رو روی چشمم میگذاشتم وتوی دلم میگفتم ... خدایا ! قول میدم که دیگه دست مامان رو ول نکنم... قول میدم. برام پیداش کن. معمولا مدت زیادی نمیگذشت که دوباره به آغوش مامان و بابا برمیگشتم. اما هنوز که هنوزه... من فکر میکنم یه چیزی رو ، یه کسی رو گم کرده ام. شاید باید در طی این سالها از خدا میخواستم که بهم کمک بکنه خودم رو پیدا کنم ... اینجوری شاید هیچ وقت گم نمیشدم. اما الآن... و درست در این لحظه و شاید بهتره بگم در تمام لحظاتی که آرزوی بودن در کنار تو رو با خودم مرور میکنم همچنان در آروزی پیدا کردن مأمن و پناهدهنده احساساتم و تکیه گاهی برای همه دغده هایم هستم.... و امروز تو در کنار منی... و من هنوز خود را پیدا نکرده ام. شاید اینبار در آغوش تو سر به جنون گذاشته و گم شده ام. ولی این بار نمیترسم... فقط هر از چند گاهی سرم را بلند میکنم ... پلک هایم را به روی این دنیا میگشایم اما دیری نمی پاید که چشم هایم را به روی هر آنچه در آن میگذرد فرو میبندم ... آرامش آغوش تو را با هیچ چیز عوض نخواهم کرد.
|
|
|
|
| |