تبليغاتX
باران

باران

در انتظار باران ...

               بار دگر روزگار چون شکر آید                        دیو چو بیرون رود فرشته در آید

 

کمی از ظهر گذشته بود ، روبروی دکه روزنامه فروشی ایستاده بودم و از بین همان اسامی همیشگی دنبال مهمانی تازه از راه رسیده میگشتم ، "روزگار".  اما نبود !

- توقیف شده .

این جمله کوتاه تنها پاسخ به ذهن پر از سوالم بود . این روزنامه که پشتوانه اش چهار سال فعالیت خبری در سطح محلی بود تنها بعد از 3شماره انتشار در سطح کشورتوقیف شده ؟

سعی میکنم از بین روزنامه های روی پیشخوان گزینه دیگری را به ناچار جایگزین کنم ...

کیهان ؟ جمهوری اسلامی ؟ جام جم ؟ همشهری ؟ رسالت ؟

روزنامه هایی که شخصا تنها وقتی لباسی از خشکشویی برگشته باشد یا سبزی ای روی میز در آن پیچیده شده باشد ، افتخار مطالعه تنها چند سطر از آنها را پیدا کرده ام . تصور آنکه تمام بعد از ظهر خودم را در میان ستونهای خبری آنها سپری کنم عذاب آوراست !

در رسانه ها آمده بود که علت توقیف "روزگار" چاپ مطالبی سیاسی و اختصاص صفحاتی در رابطه با انتخابات شوراها  در آن بوده است .

البته طی این سالها دریافته ایم که مهمترین عناوین خبری از منظرآن ها تنها به چند عنوان تکراری محدود میشود . مثلا اینکه درخطبه  نمازجمعه این هفته چه بیاناتی ایراد شد ؟ در فلسطین و جنوب لبنان چه میگذرد ؟ آمریکا و رژیم صهیونیستی چه تصمیمات تازه ای برای نابودی کشورهای مسلمان گرفته اند ؟ و ... .

با این تفاسیر مسلم است بیان آنچه به واقع در کشورمان اتفاق میافتد و گاهی از یک رخداد ساده به فاجعه ای جهانی تبدیل میگردد برداشت سیاسی بشود .

اگربه راستی شرکت گسترده مردم در انتخابات از دید مسوولین ، وظیفه ای فردی است و همه افراد مکلف به انجام آن ، پس چگونه میتوان انتظار داشت روزنامه ها صحبتی از آن به میان نیاورند ؟!

راستی ...  این مصرع از شعر حافظ چقدر آشنا است ... !

به یاد دارید که در سرودهای انقلابی با چه شوری آنرا میخواندند ؟

حالا  اینکه اینبار" دیو" و" فرشته " اشاره به چه دارند و "روزگار" مان چگونه دگرگون میشود را نمیدانم !

 

 

 

پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 |

در انتظار باران ...

ثانیه ها در گذرند

و من در آستانه غروب جمعه ای دلگیر

با تیک تاک تکراری ساعت همراه میشوم

ناگهان مرا ترسی عظیم از سکون فکری مردانی خاموش و اسیر افکاری واپس زده از قرون پیش فرا میگیرد

مردانی که به باور آنان

سکون یا حرکت

اسارت یا آزادی

چه فرقی میکند ؟

چراکه همه چیز تنها در بقای ایشان بر مسند حکومت خلاصه میشود

و من... این روزها

نرم نرمک در تجربه گامی نو غرق میشوم

و کودکانی را میبینم که با قدم های لرزان و کوچکشان

چه شجاعانه به استقبال فردا میروند

دوست من ! زمان به جلو میرود و ما

در سرودن ترانه آزادی هم آواز خواهیم شد

من ،  تو

کودکی نوپا ، پیرمردی عصا بر دست

دختری جوان ، زنی بیوه

روزنامه نگاری زندانی ، دانشجویی در بند

و یا عشیره ای وطن پرست

آری ... در ستایش قلب هایی که برای آزادی ایران مان میتپند

همکلام خواهیم شد

گرچه گامهایمان کوتاهند

و در میانه راه بارها  زمین خورده ایم

اما هر بار به مدد این خاک پرگوهر ، از جا برخاسته ایم

چراکه راهی طولانی در پیش داریم

آری ... کوبندگی گامهایمان بقای آنان را به لرزه در خواهد آورد

در این غربت خانگی که نابرابری در کفه ترازوی بیداد خانه های آن دلم را به ضجه وا میدارد

به قضاوت عده ای

بهای بیان عقایدمان

حبس نفس ها در سینه هایمان است

چه خیال باطلی !!!

 آری ... ما برای ساختن ایرانی آزاد

دوباره از جا برمیخیزیم .

 

 

دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 |

در انتظار باران ...

 

 امروز نزدیک به غروب وقتی داشتم از منزل یکی از دوستانم به خونه برمیگشتم ، یکدفعه بارون تندی گرفت. اولین بارون در این فصل بی همتا در شهر زیبای اصفهان .

بدون اغراق میتونم بگم داشتم از شادی بال در می آوردم . در اون لحظات تنها آرزوم این بود که بی دغدغه و رها از هرچیزی که خلوت و آرامشمون رو به هم بزنه ، در پناه آسمان و در کنار دوست و همراه عزیزم تا آخرین قطره باران قدم بزنم ... .

 آسمان پاک من باز هم بر من ببار تا به شکرانه حضور تو از باران سیراب شوم ...دست به سوی آسمان  بگشایم و قطره قطره وجودت را در آغوش گیرم .

 

شنبه بیست و دوم مهر 1385 |

در انتظار باران ...

هر کجا هستم باشم  آسمان مال من است ...

 

هر کجا هستم باشم  آسمان مال من است  ...

 

 

یادم میاد اولین بار که شعری از سهراب خوندم غروب جمعه ای دلگیر بود و من تنها در خانه دنبال کاری برای سرگرم کردن خودم میگشتم ... بین کتابهای خاک خورده کنج قفسه بی هدف شروع به ورق زدن کتابی کردم که جلد نداشت .بعدا متوجه شدم کتاب ادبیات پیش دانشگاهی برادرم بود که در نگاه اول شعری با این آغاز توجهم رو جلب کرد :

 

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

مادری دارم بهتر از برگ درخت

دوستانی بهتر از آب روان

و خدایی که در این نزدیکی است ...

 

صداقت و سادگی نهفته در معانی فلسفی شعرش آنقدر برایم جذاب بود و من رو به خودش نزدیک کرد که در آن کشاکش دوران نوجوانی جسارت نوشتن  چند خطی در دفترم با این بیان را پیدا کردم :

 

اهل اصفهانم

روزگارم خوب است

مادرم را بسیار دوست دارم

دوستانی ... که ندارم

و خدایی که همینجا و همیشه

در آغاز کلام و تپش هر نفسم در سینه

با من است ... .

شاید مرور آن خاطرات و بازخوانی این خطوط و یادگار به جا مانده از آن دوران در نگاه اول ، کمی خنده دار به نظر برسد اما امروز میخواهم اعتراف کنم که سادگی در اشعار سهراب مرا به شاعری که هیچ چیز از او نمیدانستم نزدیک کرد تا آنجایی که در عرض چند روز شعر " صدای پای آب " رو از برشدم نه با فشار آوردن به مغزم که با تکرار... .

امروز... زادروز سپهری  است و من هنوز هم هدیه ای درخور او ندارم جز اینکه یکی از زیبا ترین سروده هایش را  در ستایش آن شاعر آسمانی به دوستی  که او نیز آسمانی است پیشکش کنم ... آسمانی پاک نه از جنس ابر که رنگین کمانی از محبت ... .

 

صدا کن مرا

صدای تو خوب است .

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن میروید .

در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم .

بیا تا برایت بگویم چه انداره تنهایی من بزرگ است .

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمیکرد و خاصیت عشق این است.

کسی نیست ،

بیا زندگی را بدزدیم ، آنوقت

میان دو دیدار قسمت کنیم .

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم .

بیا زودتر چیزها را ببینیم .

ببین ، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل میکنند .

بیا آب شو مثل یک واژه در سطح خاموشی ام .

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

 

مرا گرم کن

( ویکبار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

 وباران تندی گرفت

وسردم شد ، آنوقت در پشت یک سنگ ،

اجاق شقایق مرا گرم کرد )

 

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم .

من از سطح سیمانی قرن میترسم .

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است .

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد .

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات .

اگر کاشف معدن صبح آمد ، صدا کن مرا .

و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو ، بیدار خواهم شد .

و آنوقت

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد .

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد .

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند .

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست .

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد .

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد .

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید .

 

و آنوقت من ، مثل ایمانی از تابش استوا گرم ،

ترادر سرآغاز یک باغ خواهم نشانید .

 

 

در پایان کلامم میخواهم از همه کسانی که به نوعی شیفته آثار سهراب هستند دعوت کنم تا به  این وب سایت سری بزنند .

با درود و سپاس به همه عزیزانی که در زنده نگهداشتن یاد او تلاش میکنند .

 

 

جمعه چهاردهم مهر 1385 |

در انتظار باران ...

انوشه انصاری اولین توریست فضایی است که به فضا میرود . بانویی ایرانی  که در تمام سالهای تلاشش در آنسوی مرزها هیچ یک از کسانی که امروز به ایرانی بودن او افتخار میکنند  حتی سراغی هم از او نگرفتند .

او نیز همانند بسیاری دیگر از بانوان توانمند ایرانی روزگاری در این مرز و بوم زندگی کرده است با این تفاوت که امکان شکوفایی توانایی ها و ارج نهادن به جسارت هایش درکشورهایی که در هر نماز جمعه لعن و نفرینشان میکنیم ،  برایش مهیا گشت.

آری ... درست در همان ساعاتی که درسرتاسرکشورمان 120 گروه متخصص  اندر خم رویت هلال ماه اند  در جایی دیگر از همین کره خاکی کسی به فضا میرود ، دیگری انسانی را شبیه سازی میکند و ... .

آنوقت سربازان امام زمان و فقهای محترم نگرانند که مبادا در آن اتاقک در فضا قوانین شرع و اسلام زیر پا گذاشته شود.

 

به هر حال آنچه مرا تشویق به نوشتن این سطور کرد مشاهده تصویری است که در بالای صفحه قرار داده ام ... و چون واقعا نتوانستم عمق هدف ایشان را از به دست گرفتن چنین نوشته ای درک کنم باز هم به این صفحه مجازی پناه آوردم در دنیایی که همه چیز آن مجازی است... .

 

 

پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 |
مریم خزائلی

من: مریم بانو
یه موقعی عدد 9 رو خیلی دوست داشتم، هنوز هم .
یه موقعی عاشق زندگی بودم، هنوز هم .
یه موقعی عکاسی رو دوست داشتم، هنوز هم .
یه موقعی خبرنگار بودم، هنوز هم.
یه موقعی کودک بودم ....، هنوز هم !
هنوز هم، این منم، مریم بانو ... با همان مختصات اما نه در دستگاه مختصات دکارتی.
دستگاهی که محور افقی اش تعریفی برای بینهایت منفی و بینهایت مثبت نداره
و محور عمودی اش، آنقدر بالا نمیره که تالاپی بیافته پایین.
این منم....

deb.baran@yahoo.com

موضوعات

در فکر

در دل

در شهر

در خبرها

کتاب

محیط زیست

دلنوشته ها

مناسبت ها

:::: حقِ "حیات"، "آزادی"، "مالکیت"، "امنیت"، "حقِ پی‌جویی رشد و سعادت" و "حقِ ایستادگی در برابر ستم"، حقوق طبیعی و سلب ناشدنی افراداند. دولت وظیفه دارد از طریق ایجاد و گسترش نهادهای لازم، به نحوی سازمان یافته و مؤثر، این حقوق را مورد حمایت و تضمین قرار دهد.
 

دوستانم

مرد خاکی

سیب و شراب

ریحانه احسانپور

نفیسه حاجاتی

سعیده بقایی

مهرو ملالی

مژگان جمشیدی

شاهین سپنتا

مطالب اخير

زاینده رود، این روزها...

بحران آب در اصفهان

در آستانه ی پروانه شدن

همایش شادی در خانواده

تیشه به ریشه ام میزنند

خرمن رخوت ام رو آتش بزن

اگه رو خاک ما بارون لاله است... / آهنگ

با تو رفتم، بی تو باز آمدم...

پيوند ها

نجات پاسارگاد

هومان خاکپور

All Beyond Animal Needs

آسمانی دیگر

فتوبلاگ در انتظار باران

محمد درویش

دیگر بار

الپر

روز نوشت

مهستی شاهرخی

جمهوری سکوت

پیام آزادی

ایران نامه

یک پزشک

کوروش ضیابری

زنی به طعم خاک

کافه تیتر

انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران

خبرنگار

خبرنگاران صلح

ضد جنگ

دکتر یونس شکرخواه

روزبه میر ابراهیمی

فریاد زیر آب

دکتر یونس شکرخواه

دکتر ناصر کرمی

یک عکاس

فریاد خروشان

مسیح علی نژاد

فریاد خرداد

ایران ما

مهتاب در کویر

روزگار

راه من

آزادی ایران عزیز

استاد ساردین

عنکبوت

مهجاد

تقویم زنانه

روایت

الهه موسوی

طراحی با طبیعت

وقت کشی

عکس های دیجیتالی من

آوای فاخته

امیر اوسط

لحظه

نگار سلیمانی

بامدادی

دلنوشت های یک دوست قدیمی

خانقاه

موسسه تحقیقات جنگل ها مراجع کشور

آیدین فرنگی

محبوبه حسین زاده

سردبیر:خودم

مظنونان

یک دوست (تسنیم)

محسن تیزهوش

شیلا جوانمردی

منا قاسمیان

وقت کشی

نسرین خواجه افضلی

کوروش

فنگ شویی به شیوه ایرانی

کوچه بن بست

صندوقچه

تحصیل در ایتالیا

قالب وبلاگ

امکانات جانبی

RSS 2.0

Design By ParsTheme