
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است ...
یادم میاد اولین بار که شعری از سهراب خوندم غروب جمعه ای دلگیر بود و من تنها در خانه دنبال کاری برای سرگرم کردن خودم میگشتم ... بین کتابهای خاک خورده کنج قفسه بی هدف شروع به ورق زدن کتابی کردم که جلد نداشت .بعدا متوجه شدم کتاب ادبیات پیش دانشگاهی برادرم بود که در نگاه اول شعری با این آغاز توجهم رو جلب کرد :
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
مادری دارم بهتر از برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که در این نزدیکی است ...
صداقت و سادگی نهفته در معانی فلسفی شعرش آنقدر برایم جذاب بود و من رو به خودش نزدیک کرد که در آن کشاکش دوران نوجوانی جسارت نوشتن چند خطی در دفترم با این بیان را پیدا کردم :
اهل اصفهانم
روزگارم خوب است
مادرم را بسیار دوست دارم
دوستانی ... که ندارم
و خدایی که همینجا و همیشه
در آغاز کلام و تپش هر نفسم در سینه
با من است ... .
شاید مرور آن خاطرات و بازخوانی این خطوط و یادگار به جا مانده از آن دوران در نگاه اول ، کمی خنده دار به نظر برسد اما امروز میخواهم اعتراف کنم که سادگی در اشعار سهراب مرا به شاعری که هیچ چیز از او نمیدانستم نزدیک کرد تا آنجایی که در عرض چند روز شعر " صدای پای آب " رو از برشدم نه با فشار آوردن به مغزم که با تکرار... .
امروز... زادروز سپهری است و من هنوز هم هدیه ای درخور او ندارم جز اینکه یکی از زیبا ترین سروده هایش را در ستایش آن شاعر آسمانی به دوستی که او نیز آسمانی است پیشکش کنم ... آسمانی پاک نه از جنس ابر که رنگین کمانی از محبت ... .
صدا کن مرا
صدای تو خوب است .
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن میروید .
در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم .
بیا تا برایت بگویم چه انداره تنهایی من بزرگ است .
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمیکرد و خاصیت عشق این است.
کسی نیست ،
بیا زندگی را بدزدیم ، آنوقت
میان دو دیدار قسمت کنیم .
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم .
بیا زودتر چیزها را ببینیم .
ببین ، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل میکنند .
بیا آب شو مثل یک واژه در سطح خاموشی ام .
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
مرا گرم کن
( ویکبار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
وباران تندی گرفت
وسردم شد ، آنوقت در پشت یک سنگ ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد )
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم .
من از سطح سیمانی قرن میترسم .
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است .
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد .
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات .
اگر کاشف معدن صبح آمد ، صدا کن مرا .
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو ، بیدار خواهم شد .
و آنوقت
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد .
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد .
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند .
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست .
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد .
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد .
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید .
و آنوقت من ، مثل ایمانی از تابش استوا گرم ،
ترادر سرآغاز یک باغ خواهم نشانید .
در پایان کلامم میخواهم از همه کسانی که به نوعی شیفته آثار سهراب هستند دعوت کنم تا به این وب سایت سری بزنند .
با درود و سپاس به همه عزیزانی که در زنده نگهداشتن یاد او تلاش میکنند .