
آخرین روز از اولین نیمه سال هم داره به آخرین ساعتهاش نزدیک میشه .
بوی خاک در مشامم ، خش خش برگ ها زیر پاهام و نسیم سردی که به صورتم میخوره همشون میخوان بهم بگن که داریم به استقبال پاییز میریم . حال و هوای پاییز ، همیشه برای من قشنگ و پر خاطره بوده ... .
دیروز صبح از جلوی دبستانی رد میشدم ... با دیدن خانواده هایی که پسر بچه ها شون رو بدرقه میکردن تا اولین روز از اولین مقطع تحصیلی رو شروع بکنن ، بی اختیار شوقی سراغم اومد ... طراوتی که بعد از مدت کوتاهی با دیدن دختر خانم 8-9 ساله که به اصرار میخواست تا ازش گل بخرم ، فروکش کرد . بهش نگاه کردم ... گردنش رو کمی کج کرد و نگاهش رو ازم گرفت با غروری که بیشتر به لجاجتی کودکانه و از سر خستگی حاصل شده بود بهم گفت : شما گل نمیخواهید ؟ ۴۰۰ تومنه .
سکوت من تنها پاسخم به نگاه مظلومانه اش بود ... گلها را از دستش گرفتم و بی آنکه دقیقا بدونم دارم دنبال چی میگردم ، یکی از اونها رو برداشتم ... دستم رو سمت کیفم بردم تا پولی رو که باید میپرداختم بهش بدم اما قبل از اینکه محاوره کوتاه بین من و کودک تمام بشه دلم میخواست بیشتر باهاش حرف بزنم . حس میکردم اون حتی بیشتر از یک مقام عالی رتبه در کشور حرف برای گفتن داره ... ازش پرسیدم : تو مدرسه میری ؟ سکوت کرد ... شاید ناراحتش کرده بودم ... جواب داد نه ! کارهای مهمتری دارم که باید انجام بدم . اما اگه بتونیم پولش رو جور کنیم شاید برادر کوچیکم رو بذاریم بره مدرسه .نجابت نهفته در دستان ترک خورده و سیاهش و جسارت و قاطعیتی که در کلامش بود بهم اجازه نداد تا بیشتر به حریم خصوصی اش وارد بشم .ذهنم پر از سوال ، دلم پر از حرف و نگاهم سنگین از اشک بود ... کودک رفت و من اسیر اندوهی نه از سر ترحم که از تضادی آشکار میان آنچه در آن مدت کوتاه دیده بودم مبهوت سر جایم ایستادم .
به راستی این چگونه عدالتی است ؟
بر طبق آخرین آمار ها در ایران حدود سه میلیون کودک که باید تحت آموزش ابتدایی قرار بگیرند به علت شرایط بد مالی از تحصیل محرومند و بهترین و شکوفا ترین دوران سنی خود را در دغدغه فراهم کردن غذایی یا پیدا کردن کاری به سر میبرند . این در حالی است که بسیاری از دیگرخانواده ها نیز به سختی هزینه تحصیل فرزندان خود را فراهم میکنند. تحصیل رایگان ؟ بهداشت رایگان ؟ نفت بر سر سفره ها ؟ این جملات در ذهنم صدا میکنند ... شاید آن کودک هم در دل ، همچون من ، فریاد میزند اما ... کسی نمیشنود .
قبل از آنکه برای آن کودک انرژی هسته ای به عنوان حقی مسلم باشد ، خوراک و پوشاک و تحصیل و سر پناه و امنیت اجتماعی از ابتدایی ترین حقوقش است . حقوقی که بی چون و چرا از آنها محروم است . چرا ؟ چون در خانواده ای با بضاعت کم مالی به دنیا آمده است ؟؟؟؟؟
هر سال با شروع فصل درس و مدرسه در پس اشتیاق دانش آموزان نگاه نگران پدر و مادرانی ایستاده است که چگونه میخواهند هزینه ثبت نام و کتاب و دفتر و لباس و ... تهیه کنند .
دانش آموزان پس از پشت سر گذاشتن دوران دبیرستان ، در آستانه ورود به دانشگاه قرار میگیرند . نیاز به توضیح نیست که در آنجا هم بیعدالتی آشکاری که ناشی از اختصاص سهمیه به افراد فعال در بسیج و سپاه و ... دیده میشود .
علاوه بر این شرایط دغدغه فراهم کردن هزینه تحصیل برای آن عده کثیری که موفق به تحصیل در دانشگاه دولتی نشده اند هنوز هم ادامه دارد .
شهریه هایی که هر ترم با نرخی سرسام آور و بدون کوچکترین تناسبی با امکاناتی که در اختیارشان میگذارند بالا میروند و خانواده ها قربانی جبران تورم حاصل در جامعه هستند . هنوز هم گوشمان پر از وعده و وعید ها است . ایکاش آنها که میگویند... افزایش شهریه نداریم ، گرانی نداریم ... سری هم به خیابانهای این شهر میزدند و آنچه در آن میگذرد را نه از پشت شیشه های ماشین ضد گلوله که از زبان و نگاه مردم آن میشنیدند ومیدیدند . بلکه شاید آنموقع به این حقیقت پی میبردند که آن تعداد اندک دفتر و مدادی که در جشن نیکو کاری جمع آوری مبکنند در مقابل آنچه به واقع نیاز جامعه است ، سر سوزنی بیش نیست !!!
میگویند بهار ، پاییز و زمستان هنگام باریدن باران است ... خداای من چرا باران نمیبارد ؟ تا بشوید همه نا پاکی ها را ... .