|
اگه رو خاک ما بارون لاله است... / آهنگ
|
|
|
این روزها، نمیتونم هیچ رنگی جز مشکی بپوشم... دست خودم هم نیست. هیچ آهنگی هم حال و هوام رو عوض نمیکنه... به این آهنگ برخوردم، از احسان خواجه امیری... برای مردم غزه خونده... من که غزه رو ندیدم اما نمیدونم چرا با فضای این روزهای ما سازگاری زیادی داره؟ نکنه اوضاع ما و اونها اینقدر به هم شبیه؟
شقایق کینه تو قلبش نداره
ولی با دشمنش سازش نداره
آره کوتاه عمرش زیر رگبار
آخه گل طاقت ترکش نداره
دلیله موندنش تو قلبا اینه
که خونش تو رگه این سرزمینه
هزارون ساله که قصش تو عالم
داره گل میکنه سینه به سینه
شقایق کینه تو قلبش نداره
ولی با دشمنش سازش نداره
آره کوتاه عمرش زیر رگبار
آخه گل طاقت ترکش نداره
نمیشه عطر صحرا رو بگیرن
نمیشه موج دریا رو بگیرن
از اونا که بشم عادت نکردن
نمیشه شوق فردا رو بگیرن
اگه دنیا مثله زندون لاله است
اگه رو خاکه ما بارون لاله است
اگه خون ابروی این دیاره
شقایق خواهر همخون لاله است
اگه خون ابروی این دیاره
شقایق خواهر همخون لاله است |
|
|
|
| |
|
با تو رفتم، بی تو باز آمدم...
|
|
|
آخ ندا ... ندا ندا، این گونه با چشمان باز مرا نگاه نکن ... آنوقت شانه هایم آنقدر از مسئولیت سنگین میشود که دیگر نمیتوانم چشمانم را به روی این فجایع ببندم، ندا جان ... چشمهایت را ببند و شانه هایم را بیش از این سنگین مکن.
ندا جان، آنگاه که از دهانت خون می امد، چشم های ما دریای اشک بود و بغض فروخفته ی این سالها ترکید و فریاد زد : خدایا ! کجایی؟ نمیبینی ما را؟ خدایا خدایا ...
آمدم اینجا که فریاد بزنم : خواهرم جان داد اما به ذلت تن در نداد
خواهرم خون نریخت اما خون خواهرم ریخت
آمدم بگویم که خواهرم در دستان پدر مرد.... آمدم بگویم که خواهرم آرزوهایی بزرگ داشت...آمدم بگویم که خواهرم که کشته شد سرش به تنش می ارزید... که مثل من دوست داشت روزی موهایش را به دست باد بسپارد ..... که مثل من "فروغ" میخواند و دلش میخواست آزاد زندگی کند و برابر .... و دلش میخواست سرش را بالا بگیرد و بگوید:" ایرانیم".... و دلش میخواست روزی عاشق مردی شود که موهای آشفته دارد ...و دلش میخواست دختری داشته باشد که گیسوانش را ببافد و برایش در گهواره لالایی بخواند.... (حنا از دلش مینویسد) |
|
|
|
| |
|
این اشک...
|
|
|
این اشک در سوگ هموطنان شهید راه آزادی نیست، چراکه شهید آزاده است.
این اشک در نتیجه تلخی کام مان نیست ، چراکه کاممان این شب جمعه جلوی مساجد و تکایا با خرمای نثار روح رفتگان شیرین شد.
این اشک بخاطر ترس از باتوم های او نیست، چراکه جز خدا از هیچ کس نهراسیم.
این اشک از سر غم نیست، چراکه ازین اتحاد شاد ام.
هان ... !!! آگاه باشید و بدانید که این چشم به خود اشک نخواهد دید. این دل به خود غم نخواهد دید.
این اشک، از گازهای اشک آور است ....همین و بس.
پ ن : من زنم، من قوی ام .... من امید دارم. |
|
پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388
|
|
|
|
| |